شعر نسروده (کارو)

شاعر بود…
شاعر بزرگی که سالها کسی شعری از او نمیدید…
یک روز _ برحسب تصادف ، دیدمش … پرسیدم: چرا ؟ چرا ساکتی؟
حیف نیست؟
گفت : من دیگر از معامله یک جانبه خسته شده ام …
سالها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم … بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند…

کارو

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

کاشکی تفنگ ها هم می‌مُردند؛ شعری از علی محمد مؤدب

س.م.ط.بالا
کاشکی تفنگ ها هم می‌مُردند؛ شعری از علی محمد مؤدب

لبخند به لبشان می‌آید
شاگرد اول‌ها
که بهترین هستند
مدال به سینه‌شان می‌آید
کارمندان نمونه
که منظم‌ترین هستند
من اما
هر بار که تیرم به هدف می‌نشیند
تنها فریادی می‌کشم
و سینه‌ام می‌سوزد
زیرا من
یک تفنگ آخرین مدل هستم
من غمگینم، غمگینم
غمگین
با بغضی به بزرگی
یک گلوله آر پی جی (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ (غزلیات شمس؛ مولوی)

س.م.ط.بالا

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

«غزلیات شمس؛ مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

انتظار ؛ غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

س.م.ط.بالا

انتظار

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گُل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

«هوشنگ ابتهاج (سایه)»

پی نوشت: این غزل را “علیرضا قربانی” در آلبوم “حریقِ خزان” در قطعه ای به نام “بی‌قرار” به زیبایی اجرا کرده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

باران از مجموعه ی اشعار محمد علی بهمنی

س.م.ط.بالا
باران از مجموعه ی اشعار محمد علی بهمنی

باران

از پله‌های ابر
پایین می‌آید
بی‌ذوقی نکن چتر سیاه!

«محمدعلی بهمنی*»

* از مجموعه ی “چتر برای چه؟! خیال که خیس نمی شود” – محمدعلی بهمنی – 1386

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

چراغ ؛ یک مثنوی از محمدعلی بهمنی

س.م.ط.بالا
چراغ ؛ یک مثنوی از محمدعلی بهمنی

چراغ یک مثنوی از استادِ غزل، محمدعلی بهمنی ست.

باز می خواهم تو را پیدا کنم
با تو شاید خویش را معنا کنم

من کی اَم؟ گر خودشناسی داشتم
کِی زِ خود بودن هراسی داشتم؟

های… ای آیینه معنا کُن مرا
گُم شدم در خویش پیدا کُن مرا

فرصتی تا رود را پیدا کنم
قطره قطره خویش را دریا کنم

اهرمن دارد مُجاب اَم می کند
لای لایش گاه خوابم می کند

آه… اگر این قطره در شن گُم شود
«ظاهرم» در چاهِ «باطن» گُم شود

شیشه ی این دیو در دست من است
همت اما، وای… با اهریمن است

های… ای آیینه تصویرم مکن
آنچه می خواهد«منِ» پیرم مکن

های… ای آیینه حاشا کن مرا
گُم کن و آزاد پیدا کن مرا

با منِ دریاییِ من موج باش
در حضیضِ من هوای اوج باش

می توانی می توانی «آنِ» من
بازگردانی «منِ انسانِ» من

شیخ ما دیری ست شب ها با چراغ
دیگر از انسان نمی گیرد سراغ

الفتی تا ما چراغِ او شویم
خانه خانه در سراغِ او شویم

«محمدعلی بهمنی؛ مثنویِ چراغ»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

شتک زده است به خورشید، خونِ بسیاران؛ غزلی از حسین منزوی

س.م.ط.بالا
نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌ که لرزه می‌ فکند بر تن سپیداران‌

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهد سوخت‌
ز آتشی که گرفته است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده شد گلوی نی‌ زنان عشق‌ نواز
به نیزه‌ ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌ های بلا می‌ برند جوی به جوی‌
مگو که آینه جاری‌ اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌ فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌ است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌ آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌ هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، اما
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

«حسین منزوی»

پی نوشت: این غزل را “همایون شجریان” در آلبوم “نه فرشته ام نه شیطان” به زیبایی اجرا کرده است.

فرهنگ لغت:

شتک [شَ تَ] در فرهنگ لغت دهخدا: در تداول خانگی، ترشح. ترشح آب، خاصه آب ناپاک. پاشیده شدن ذرات آب. رشاشه. (یادداشت مؤلف). پریدن ذرات ریز آب روی بدن یا لباس کسی. معمولاً زنان وسواسی از «شتک» بسیار پرهیز میکنند و هرگاه کسی به سهو به آنان شتک کند یا آبی از جایی بدیشان ترشح کند، سر و تن و لباس خود را آب میکشند. (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده).

رطل در فرهنگ فارسی معین: 1- واحدی است برای وزن. 2- در فارسی معنای پیاله ی شراب می دهد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

ای جلاد ! ننگت باد! «هوشنگ ابتهاج»

س.م.ط.بالا

بر سواد سنگفرش راه

با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!

آه، هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را،
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را.

بشنو ای جلاد!
می رسد آخر
روز دیگرگون:
روز کیفر،
روز کین خواهی،
روز بار آوردنِ این شوره زار خون.

زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین.
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین.

آه، هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش،
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق،
چه دلاویزست!

بشنو ای جلاد!
می خروشد خشم در شیپور،
می کوبد غضب بر طبل،
هر طرف سر می کشد عصیان
و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق
زاده می شود طوفان.

بشنو ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم.
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر.
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه.
و به جا مانده ست از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!

«هوشنگ ابتهاج، رشت، مرداد 1331»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

ماه غریبستان ؛ ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

س.م.ط.بالا
ماه غریبستان ؛ ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

ماه غریبستان

ديده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشينت رضا
ديده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا
دیده بگشا از کَرَم، رنجورِ دردستان علی!
بحرِ مروارید غم، گنجورِ مردستان علی!

دیده بگشا، رنج انسان بین و سیلِ اشک و آه
کِبرِ پَستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم، بر این فریبستان، علی!
شمع شبهای دُژم، ماه غریبستان، علی!

دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!
تیره شد از بیش و کم آیینه هستان، علی!

«علی معلم دامغانی»

پی نوشت: این ترانه در آلبوم “ماه غریبستان” از کارهای قدیمی “محمد اصفهانی” اجرا شده است. در همان آلبوم “علی معلم دامغانی” نیز شعر را دکلمه کرده است.

دکلمه با صدای شاعر – علی معلم دامغانی

اجرا با صدای محمد اصفهانی

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

حرف های نگفتنی .:. به قلم دکتر علی شریعتی

س.م.ط.بالا

حرف هائی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هائی است که برای نگفتن دارد!
و کتاب‌ هائی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده‌ ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکَنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه‌ ی بی در و پنجره‌ای بخَزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت!

«دکتر علی شریعتی»

پی نوشت: روز بیست و نهم خرداد ماه که این نوشته منتشر می شود، سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری