زنده باد… “بهار” ؟؟؟

س.م.ط.بالا

می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
می نویسم از بهار، تا نخشکد یک درخت
تا نمیرد آرزو
یا نگردد واژگونم بخت
می نویسم از بهار، تا برویَد اتحاد
تا بمیرد این نفاق
تا به پایان آید آخر این فراق
می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
اما دریغ؛
این روزها بوی زمستان می دهد گویی بهار…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

هر گونه تشابه بین عنوان این مطلب با شعارها و پیام های این روزها، به دلیل نقص فنی صفحه کلید (کیبورد) می باشد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

استدلال

س.م.ط.بالا

چون که صد آید، نود هم پیش ماست
پوشش صد عیب ما هم ریش ماست
چون که جان بر لب رسد ما مُرده ایم
نان به نرخ روز با هم خورده ایم…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: هجدهم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

اشعار مولوی گون

س.م.ط.بالا

توضیح: شعر زیر تنها تقلیدی کورکورانه و سازماندهی کلمات به گونه ای ناشیانه در کنار یکدیگر است (یک چیزی شبیه سیستم مدیریت غربی ها ؟!؟!؟!؟!) بنابراین هیچ یک از حالات ذکر شده برای اینجانب رخ نداده است و از بنیان همه را تکذیب می نمایم.


زاده شدم، زاده شدم *** پر نام و آوازه شدم
خام بدم، پخته شدم *** ریشه بدم، بیشه شدم
در می ناب غرقه شدم *** وز طرب آکنده شدم
وای ز می مست شدم *** عاشق و دیوانه شدم
شیرین تر از شیرین شدم *** فرهاد کوه افکن شدم
دسته ی یک تیشه شدم *** وز پی آن ریشه شدم
تیشه زدم به ریشه ام *** شاخه ی خشکیده شدم
دست ندادی به برم *** باز خمیده تر شدم
خشک فتاده ام زمین *** در نظرت خار شدم
برق درون چشم تو *** دیدم و بی تاب شدم
شعله گرفت وجود من *** دوش همه نار شدم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پانزدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

از شما می پرسم، چه کار باید کرد؟

س.م.ط.بالا

با مردم ناراضی، چه کار باید کرد؟!
وقتی که همه فحش می دهند، چه کار باید کرد؟!
وقتی دلار گران می شود، چه کار باید کرد؟!
وقتی سوال نباید کرد، چه کار باید کرد؟!
از شما می پرسم، چه کار باید کرد؟! …

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: یکم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

گاهی

س.م.ط.بالا

گاهی دلم برای تو تنگ می شود
آری؛ زمین به هوای تو دلتنگ می شود
انگار هلال روی تو بر من حلال نیست
همیشه لکه ی ابری تو را حجاب می شود

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و سوم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

ایستگاه عشق

س.م.ط.بالا

تنها؛
روی نیمکت چوبی
چشم در چشم جاده
دور از های و هوی
با هر تپش قلب
در انتظار تو ام
تا برسی از راه
آهای اتوبوس
باز که دیر کردی

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: نهم مهر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

اعتیاد

س.م.ط.بالا

من یه معتادم
خجالت می کشم
از گفتنش، حتی
خجالت می کشم
روزها روی خط راه راه
بر سر یک چهار راه
شب ها توی پارک
از تماشای … ها
خجالت می کشم
من یه معتادم
ایستاده پشت در
در به در دنبال میراث پدر
از مزارش هم
خجالت می کشم
بچه ها من را تماشا می کنند
از نگاهی کنجکاو بر چنین پویانمایی های تلخ
با تبسم از درون کارتن
همچنان اما خجالت می کشم
از صدای زنگ این خانه
هم آوایی میان سکه و کاسه
خجالت می کشم
از اینکه دوست دارم باشد آزادی
خجالت می کشم
سکه ی بیچاره اما رنگ بر سیما ندارد
بی گمان از من
خجالت می کشد
چند روزی توی ترک بودم
در پناه پل
پس از سال ها افتضاح
دیروز پل شد افتتاح
باز هم من
خجالت می کشم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: سی ام شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

این روزها

س.م.ط.بالا

این روزها
حال و روز من خوش نیست
باران که می بارد
روحم خیس نمی شود

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پنجم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

خبری در راه است…

س.م.ط.بالا

باز قطار روی ریل است و مسیرش جوی سیل
راه از آهن است و چرخ آهن زیر پا
رگهای دشت خشک است و من، باران اسیر آسمان
گله آرام است، می چرد؛ مرد چوپان غرق در خواب
خبر از گرگ ها نیست اما خورشید لاجرم بیدار
خواب در چشم من است و پلک من سنگین
پسر کوپه ی همسایه مدام می گوید: “گل در دست من است”
بازی “گل یا پوچ” بی گمان بی خطر است
زندگی یک بازیست، آخرش شیرین نیست
خزان می شود بهار، سبز گشتن زمین بهانه ایست
باز قطار روی ریل است و من می ترسم…
خبری در راه است…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و نهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

برای تولدم….

س.م.ط.بالا

روزی رسد که من هم در خاک خفته باشم
جان در بدن نباشد، گویا که مرده باشم
ترسم نشانی از من باقی نمانده باشد
بی بهره از دو دنیا، سرد و فسرده باشم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: ششم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری