کوهنورد

کوهنورد

بلندی کوه مرا می خواند.
ضربان قلبم دیگر،
نه هفتاد و پنج است نه هشتاد، نه صد
پرنده بینوایی
که خود را به در و دیوار قفس می کوبد
قلب من است.
از کوهزدگی نمی گویم
می خواهم
ماترهورن باشم.
نانگا
آناپورا
برودپیک
نه می خواهم اورست باشم.

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

خطوط آوازه خوان

خطوط آوازه خوان

مه رویی را تیشه می زنند برسنگ مرمرین.

با دوران های تهی

جان می گیرد

در زیر دام دست ها پیکره ای

غبار مرده مه خاموش

شکفت

چهره نمایان سکوت

برقامت خاکستر نشینی تنها

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

شهر .:. سراب .:.

س.م.ط.بالا
سراب .:. از مجموعه شهر .:.

سراب

شهری بدون باغ
اما پُر از کلاغ
شهری سیاه و زشت
رفته به زیرِ کِشت

کِشتِ آپارتمان
کُشته حیاتمان
جمعی برای نان
در های و هوی آن

این شهر ما نبود
اما دگر چه سود
بویی نمی دهد
جز بوی تُندِ دود

دست در دستِ هم
دادیم و شد خراب
رؤیای ما نبود
چیزی به جز سراب

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

راه می پیماید فریادی از انعکاس شب؛

 

صبح است.

راه می پیماید فریادی از انعکاس شب.

روی پنجره های اتاقم

حک می شود؛

خواب تلخ عدم.

انوار تسکین مادرند

نه می شکنند

کمر خم می کنند.

پدر سیاه می پوشد.

آیه هایی از تولد می خواند.

صدای همهمه

جیغ،

ترمه تابوت

کودکی عزیزی را از صفحه های خاطره تا انجماد پرواز می دهد.

رویایشان عوض می شود

رنگ می بازد

و حالا نقطه های کور خاطره

چهل صبح است که تکرار می شود.

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
14
اشتراک‌گذاری

برادرم را گم کرده ام

 

می خواهم به وطن برگردم؛

برادرم راگم کرده ام.

شخصیتی استثنائی

خاطره ای گنگ

****

من

دختری پانزده ساله ام

و او یونیفرمی سی پنج ساله

آویزان در چوب لباسی کهنه مادربزرگ.

****

کمی بعد از تاریکی

او خبرنگار جنگ بود.

ومن

کودکی تازه متولد شده،

او نویسنده پرفروش ترین کتاب سال

ومن…

****

می خواهم به وطن برگردم

برادرم را گم کرده ام.

mary (96/2/15)

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

سالهای دوریست که پدرم کار می کند

سالهای دوریست که پدرم کار می کند.
پدرم کار می کند.
و من
در دورترین نقطه از دور…
روی کره ای ایستاده ام
که پدرم کار می کند
و من

هر روز عاشقش می شوم

ای کاش من هر روز کار می کردم
و دستهای پدرم
نازم را می خرید.
mary
ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

بیگانه ای در اجتماع (انتحاری)

بیگانه ای در اجتماع (انتحاری)

من دایان

وکیل مدافعی هستم

از هیجانی که در آن زیسته ام.

من دایان

دیدگاهی فرونشانده ام .

من دایانم

راننده اتوموبیلی  که مدتهاست متوقف نشده است.

من

 نابرابری هستم در جهان .

امروز

با صدای انفرادی.

در سکوت وسوسه ای

که اغلب

دچارش می شوم

واز پای می افتم.

من

راه حلی

از یک

 اشتباهم

درمکانی شلوع

از ازدحام جمعیتی که در آن غرق شده اند.

Mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

شب از پریشانی، از طوفان فرو می ریزد

شب از پریشانی، از طوفان، فرو می ریزد.

کبریت بر فانوس می زنم
تا کوچه های خوابت را روشن کنم.

پشت به تمام قرارها
چشمانم
عدالت انتظار را پس می زنند…
نابینا در حیات لذتی سر می کنند.

قصیده ای که همیشه تو را می خواند
لال می شود.

ومن
پا برهنه
بی هیچ نشان
پشت تابوت پلاک هایی راه می افتم

(تقدیمی برای تمام مادران شهدا)
mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

ایستگاه

نفس نفس زدنم را خوب می داند
ایستگاهی که سر بازان جنگ را بدرقه می کند

من مضطربم
از افکاری که بیایند و خیابانی را خیس کنند

من مضطربم
از رنگ هایی که دلهره ای را به راه بیندازند

این روزها از آسمان شهر هر چیزی می بارد
چه اتفاقی خواهد افتاد

چه فرقی می کند
مهم نیست

وقتی تو با شلیک گلوله ای در آغوشم هستی

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

جاذبه

ثانیه ها به جاذبه برمی گردند.

درون ذهن اتاقم،
عابری، اسطوره قرن می شود.

عظمتی به جای مانده از سیطره باد….
شانه به شانه
در اعماق می سوزد
شعله می کشد
و بر شیشه های خواب آوار می شود.

تاریخ پشت معبدی خود ساخته
شمایلی از مقبره عابدی می سازد
خاموش
که برایم
اسطوره قرن می شود

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری