تارک دنیا مورد نیاز است

س.م.ط.بالا
تارک دنیا مورد نیاز است

“نشر چشمه” در زمستان سال 1386 خورشیدی کتاب “تارک دنیا مورد نیاز است” را منتشر کرد. حالا چاپ ششم کتاب با ترجمه ی “گلاره اسدی آملی” به دست من رسیده است. ذیل عنوان اصلی نوشته شده: “ده داستان تاسف بار”. و ظاهرا عنوان اصلی کتاب هم همین است “Ten Sorry Tales” که در سال 2005 میلادی توسط “میک جکسون” به رشته ی تحریر درآمده است.
ده داستان این کتاب با توصیفی از یک فضای واقعی آغاز و رفته رفته وارد فضاهایی فانتزی و گاهی طنزآمیز می شوند. ابتدا قصد داشتم یکی از داستان ها رو به طور کامل اینجا بنویسم اما بعد تصمیم گرفتم تنها شروع هر ده داستان رو بنویسم. داستان هایی که می تونن شما رو شاد یا غمگین کنند.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

عقاید یک دلقک

س.م.ط.بالا
عقاید یک دلقک

تا حالا با یک دلقک صحبت کردی؟ فکر می کنی یک دلقک چه عقایدی داره؟ به چه چیزهایی فکر می کنه؟ چه مشکلاتی داره؟

شاید آدم های به اصطلاح دلقک اطراف ما زیاد باشند؛ اما کسی که چنین شغلی داشته باشه و ما بتونیم باهاش هم کلام بشیم خیلی پیدا نمیشه. به همین خاطر شاید بد نباشه بریم سراغ کتاب “عقاید یک دلقک” نوشته ی “هاینریش بُل” – نویسنده ی آلمانی که در سال 1972 میلادی “جایزه ادبی نوبل” رو هم دریافت کرده – کتابی که در سال 1963 میلادی منتشر شده و در ایران هم بارها توسط ناشران مختلف به چاپ رسیده.

وقتی کتاب رو میخوندم متوجه شدم که در خیلی از موارد با “دلقک” داستان هم عقیده هستم – البته اون مواردی که منشوری نیست – به هر حال کار آسانی نیست که یک قسمت از کتاب رو انتخاب کنم و اینجا بنویسم. به همین خاطر به چند جمله ی کوتاه بسنده می کنم:

وقتی آدم‌های پولدار چیزی به کسی هدیه می‌کنند، همیشه یک جایش می‌لنگد.

به اعتقاد من عصر ما فقط شایسته‌ی یک لقب و نام است. “عصر فحشا”. مردم ما به تدریج خود را به فرهنگ فاحشه‌ها عادت می‌دهند.

یک وسیلۀ درمان موقتی وجود دارد، آن اَلکُل است، و یک وسیلۀ درمان قطعی و همیشگی می‌تواند وجود داشته باشد، و آن ماری است. ماری مرا ترک کرده است. دلقکی که به مِی‌خوارگی بیُفتد زودتر از یک شیروانی‌ساز مست سقوط می‌کند.

نسخه ای که من خوندم ترجمه ی “محمد اسماعیل زاده” بود و “نشر چشمه” چاپش کرده بود.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

سووشون ، داستان فارسی

س.م.ط.بالا

بسیار خوب. رسیدم به “سووشون” نوشته ی “سیمین دانشور”. در دوران دبیرستان، دو یا سه صفحه – درست به خاطر ندارم – از کتاب ادبیات فارسی به این رمان اختصاص پیدا کرده بود. از همان زمان شوق داشتم که بخوانمش. سال ها گذشت تا اینکه چنین پیش آمد و خواندم. شاید شما هم خوانده باشید و یا شاید در انتظار فرصتی برای خواندن. قصد ندارم به ماجرای رمان بپردازم یا بگویم چنین است و چنان. آنچه اینجا می نویسم؛ فصل نوزدهم از رمان است که “مک ماهون” – یکی از شخصیت های رمان (خبرنگاری ایرلندی) – داستانی را که خودش نوشته، برای “زری” و “یوسف” – شخصیت های اصلی رمان – می خواند (یعنی قصه ای کوتاه در دل داستان اصلی):

گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود، از توی دست و پایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد .بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود در آورد و رو به مشرق گذاشت. بله، حالا موقعش بود. خورشید خسته و کوفته از راه می رسید .کلید انداخت و در مشرق را باز کرد .خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید .گردونه دار، گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود، با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان شروع کند. اما فورا به راه نیفتاد و گردونه دار منتظر ماند . خورشید گفت : «ارباب برایت پیغام فرستاده به همین علت معطل شدم .»

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش هفتم (پایان)

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

این فصل، پایان بخشِ کتاب است. “فراسوی ترس” فصلی کوتاه در میان فصل هاست. برتراند راسل می گوید:«ترس منشأ اصلی خرافات است. غلبه بر ترس نقطه ی آغاز حکمت در راه رسیدن به حقیقت و در تلاش برای پیدا کردن روش ارزشمندی برای زیستن است» گزیده هایی از این فصل:

شاید سخنی که بیش از همه درباره ترس نقل می شود سخنی است از “فرانکلین دی روزولت” در سخنرانی اش در سال 1933، زمانی که «رکود بزرگ» در اوج خودش بود. روزولت گفت:«تنها چیزی که باید از آن بترسیم خود ترس است.» این پیامی واقعی بود، چرا که ملت در آن دوره در بحرانی آشکارا بی انتها به سرمی برد. البته سخن روزولت سخن بدیعی نبود، اما به هر حال نکته ی او نکته ی خوب و مفیدی بود. ما باید از خود ترس بترسیم چون ترس بسیاری از چیزهای واقعا مهم در زندگی ما را از میان می برد.
….
تا زمانی که ترس بهترین وسیله برای بالا بردن فروش روزنامه ها و بیننده های شبکه های تلویزیونی است، تقریبا محال است که آنها رویکردی مسئولانه تر در قبال مسائل در پیش بگیرند.
….
به نظر می رسد ما از نظر فرهنگی آماده ایم که خبرهای منفی را خیلی آسان باور کنیم، و ترسی سیال در ما هست که به صورتی مزمن به هر چیز تازه ای که می تواند، تسری پیدا می کند. جهانی اینگونه ترس زده نمی تواند جهانی خوشبخت باشد.
….
دشوار بتوان روزی را به تصور درآورد که ترس به کلی از زندگی رخت بربسته باشد. جوزف کانراد دراین باره می نویسد:«ترس همیشه پابرجاست. آدمی می تواند هر چیزی را در درون خودش بکشد، عشق، نفرت، اعتقاد و ایمان و حتی تردید را؛ اما تا زمانی که آویخته به زندگی است نمی تواند ترس را بکشد ….»
….
ارنست بلوخ در همان ابتدای اثر عظیمش درباره امید می نویسد:«نکته بسیار مهم این است که یاد بگیریم امیدوار باشیم. اثر امید هرگز از میان نمی رود، امید به عشق به موفقیت می انجامد و نه شکست. امید بر ترس برتری دارد چون نه منفعلانه است و نه به هیچی ختم می شود. این افق پیش روی آدمیان را گسترده تر می کند نه آنکه تنگ ترش کند.»
….
من این ادعا را ندارم که ما «در بهترین جهان های ممکن» زندگی می کنیم، اما جهان می توانست جای بسیار بدتری از اینی که هست باشد. و در طول تاریخ بشر در دوره هایی طولانی چنین بوده است. اگر ما می توانستیم آزادانه مقطعی را در تاریخ انتخاب کنیم که در آن مقطع زندگی کنیم، احتمالا بهترین گزینه مان همین مقطع فعلی می بود. ترس ما مشکلی است که از تجمل ما برخاسته است؛ ما چنان زندگی های امنی داریم که به ما فرصت می دهد دل نگران بی شمار خطرهایی باشیم که عملا هیچ بختی برای آسیب زدن به زندگی ما ندارند. عصر ما هم طبیعتا مشکلاتی جدی دارد که باید با آنها دست و پنجه نرم کند: فقر، گرسنگی، تغییرات آب و هوایی، کشمکش های سیاسی و دینی و غیره. اما آنچه ما بدان نیاز داریم ایمان به توانایی بشر برای کوشیدن و حل کردن گام به گام این مسائل است. ما نیاز داریم از اشتباهاتمان درس بگیریم و جهانی بهتر بیافرینیم. خلاصه ما نیازمند یک خوشبینی انسانی هستیم.

(پایان)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش ششم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل ششم کتاب کمی سیاسی می شود. در ابتدای این فصل که “سیاست ترس” نام دارد، دیالوگی از انیمیشن South Park آورده شده است. کارتمان:«من از ترس استفاده می کنم تا مردم رو وادار کنم گوش به فرمان من باشن». بارت سیمپسون:«آهان، این یه جورایی شبیه تروریسم نیست؟». کارتمان:«نه عزیز، شبیه تروریسم نیست! خودِ خودِ تروریسمه!». گزیده هایی از این فصل:

ترس را می شود بنیان کل تمدن بشری دانست؛ ترس به تکوین همه چیزهایی که مردم دوروبرشان ساخته اند کمک کرده و شتاب بخشیده، چیزهایی مثل خانه، شهر، ابزار کار و ابزار جنگ، قوانین و نهادهای اجتماعی، هنر و دین.
….
نقطه شروع برای همه جوامعی که توانسته اند دوام بیاورند خیرخواهی نسبت به همدیگر در میان افراد نبوده است، بلکه به عکس ترس از همدیگر بوده است.
….
ترس می تواند ابزاری موثر برای حفظ نظم در جامعه باشد. هابز موکدا می گوید هیچ احساسی به اندازه ترس، افراد را وانمی دارد که کمتر به فکر نقض قانون باشند. هابز در ضمن می نویسد ترس باعث می شود مردم با همدیگر در صلح و صفا زندگی کنند. تهدید به مجازات به دست دولت قاهر وزنی بس سنگین تر از مزیت هرگونه تجاوز به جان و مال دیگران دارد و ترس از این مجازات ضامن همزیستی مسالمت آمیز و قانونمند شهروندان در کنار یکدیگر است. این همزیستی احتمالا «قانونمند» هست، اما آیا می توان چنین جامعه ای را جامعه ای آزاد خواند؟
….
نکته حائز اهمیت این است که دولت باید بتواند ترس را به سمت صحیحی سوق دهد. دولت باید مردم را مجاب کند که از فلان چیزها بترسند و از بهمان چیزها نترسند، چون مردم خودشان از چیزها از آن منظری که دولت مناسب می داند نمی ترسند. هابز می گوید در برابر این وضع، دولت باید اندکی صحنه آرایی کند و پدیده هایی را بزرگتر و پدیده های دیگری را کوچکتر از آنچه هستند جلوه دهد.
….
در اینجا خطری بر سر هر حکومتی سایه افکن است: این خطر که حکومت تن به ترس شهروندانش بدهد. مقامات حکومتی وقتی ترس از یک پدیده رشد می کند دائما مراقب و گوش به زنگ هستند. دلیلش این است که این ترس در ضمن مشروعیت حکومت را هم تضعیف می کند، چون مشروعیت اساسا متکی به توانایی حکومت برای حفاظت از شهروندانش است. این حفاظت فقط مربوط به توانایی حکومت برای پیشگیری از اعمال خشونت عده ای از شهروندان بر شهروندان دیگر، و نیز توانایی مقابله با نیروهای نظامی حکومت های دیگر یا تروریست ها نیست، بلکه در ضمن به توانایی حکومت برای پیشگیری از بیماری ها و دیگر پدیده هایی هم مربوط می شود که می توانند سلامت شهروندان را به خطر بیاندازند. اگر حکومتی نتواند این حفاظت ها را از شهروندانش به عمل بیاورد طبیعتا تضعیف و پایه هایش سست می شود.
….
از ترس به صورت ابزاری برای کنترل اجتماعی استفاده می شود. آنچه سبب ترس شهروندان می شود صرفا تروریست هایی نیستند که در مکانی نامعلوم زندگی می کنند، بلکه در ضمن، اطلاعات و اخباری عمومی در این مورد است که این تروریست ها تا چه حد خطرناکند. سپس از این اطلاعات و اخبار استفاده می شود تا اقدامات گوناگون برای تضمین امنیت همین شهروندان توجیه شود. ترس سیاسی در خلأ شکل نمی گیرد – ترس سیاسی آفریده و حفظ می شود. کارکرد ترس سیاسی ترویج انواع ورزه های سیاسی است. منافع کلانی که ماهیت سیاسی و اقتصادی دارند به میزان زیادی خطر ترور و تروریسم را بسی بزرگتر از آنچه هست نمایانده اند.
….
دولتی که مشروعیتش و اطاعت شهروندانش را با استفاده از ترس به دست می آورد اساسا نمی تواند خالق دموکراسی باشد، چون استراتژی ترس، آزادی را که رکن رکین دموکراسی است از میان می برد.
….

(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش پنجم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل پنجم کتاب “ترس و اعتماد” نام دارد. اعتماد همان چیزی است که روز به روز کم رنگ تر می شود و ارتباط بین انسان ها نیازمند ضمانت های دیگری شده است که بیشتر جنبه ی مادی دارند. گزیده هایی از این فصل:

ترس معمولا باعث میشود تلاش کنیم فاصله ای بیاندازیم میان خودمان و آنچه از آن ترسیده ایم. بنابراین، فرهنگ ترس می تواند اعتماد را که به اعتقاد بسیاری از فیلسوفان، متالهین و جامعه شناسان یکی از پایه ای ترین خصیصه های روابط انسانی است، سست کند.
….
البته اعتماد لزوما چیز خوبی نیست – در برخی موقعیت ها اعتماد کردن بسیار غیرعاقلانه است. از سوی دیگر، کمتر چیزی به این اندازه غیرعاقلانه است که عمری را با بی اعتمادی به همه چیز و همه کس سپری کنی. فرانسیس فوکویاما، جامعه شناس و فیلسوف، اعتماد را نوعی “سرمایه اجتماعی” می نامد. فوکویاما می گوید جوامع و سازمان هایی که از اعتماد قوی درونی برخوردارند هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی بسیار موفق تر از جوامع و سازمان هایی هستند که اعتماد درونی در آنها کمتر است.
….
ترسِ اجتماعی، خودانگیختگی ما را نسبت به دیگران از میان می برد و بنابراین روابط اجتماعی را سست می کند. پس فرهنگ ترس فرهنگی است که در آن اعتماد از میان می رود. در جهانی که هرچه بیشتر به نظرمان خطرناک می آید، دشوار می توان اعتماد کرد – در چنین جهانی آدم ها بیشتر به دنبال تضمین و تامین هستند.
….
جامعه کارآمد و متکی به خود جامعه ای است که فرض را بر این می گذارد که از مجموعه افرادی شکل گرفته است که در آن همه اعضا برای خودشان قائل به تکلیفی اخلاقی در قبال همدیگر هستند و همه به همدیگر اعتماد دارند و می توانند به هم اطمینان کنند. چنین است که گئورگ زیمل، اعتماد را «یکی از مهمترین نیروهای ترکیب کننده در جامعه» توصیف می کند.
….
ترس تاثیری سست کننده بر اعتماد دارد، و وقتی اعتماد کم و کمتر شد، دامنه ترس بلند و بلندتر می شود. بلندتر شدن دامنه ترس در ضمن می تواند هم نتیجه و هم علت از دست رفتن اعتماد باشد.

(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش چهارم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل چهارم کتاب به موضوعی جذاب پرداخته است و آن هم “جذابیت ترس” است. گزیده هایی از این فصل:
….
ترس به جهان رنگ می دهد. جهان بدون ترس جهانی سخت ملال آور است. اگر از نظر بیوشیمیایی بگوییم، ترس هم خانواده ی کنجکاوی است، و به همین دلیل مهم است که فیلم های پُر هیجان و تجربه های هیجان انگیز اینهمه سرگرم کننده و خوشایند هستند.
….
تماشای یک فیلم ترسناک یا یک بازی کامپیوتری وحشت آفرین، راه های امنی برای تجربه خطر هستند. آسکار وایلد می نویسد هنر بیانگر واقعیت، یعنی خود زندگی است، اما در شکلی رام شده، به نحوی که دیگر آسیبی به ما نمی رسد. برای همین است که باید هنر را بر زندگی مرجح داشت.
….
اما بسیاری از افراد در ضمن دوست دارند خودشان را در موقعیت هایی قرار دهند که خطرها واقعی هستند – اگرچه در اشکالی نسبتا کنترل شده. به عبارت دیگر، در این حالت ما خودمان را از منظر مشاهده گر خارج می کنیم و منظر کسی را که در موقعیت مشارکت دارد اختیار می کنیم. مثالش همان ورزش های ماجراجویانه است.
….
تجربه کردن امر والا به نحوی جدایی ناپذیر به علاقه به حفظ خویشتن گره خورده است. از چنین منظری، این به هیچ روی آرزوی مردن نیست که شخص را به سوی درگیر شدن در فعالیت های بسیار خطرناک می راند، بلکه به عکس، “آرزوی نمردن” است. به عبارت دیگر، ورزش ماجراجویانه گواهی است بر درک و برداشتی خوشبینانه از واقعیت. علاقه به ادامه حیات چیزی است که به این تجربه شور و شدت می بخشد. دلیل رفتن به دنبال این نوع ورزش ها این است که ترسی که در آنهاست احساس تازه شده ای از حضور در زندگی خویشتن به فرد می دهد.
….
مشکل می توان جهانی را که به کلی عاری از ترس است چنان به تصور درآورد که جای خوشایند و جالبی باشد. در جهانی که از هر جهت دیگری امن است، ترس می تواند ملال را بتاراند. احساس ترس می تواند تاثیری نشاط بخش داشته باشد. همانگونه که ژان دلمو، از مورخان تاریخ دین، در پژوهش جامعش درباره ترس و گناه در فرهنگ غربی از قرن سیزدهم تا قرن هجدهم می نویسد، ترس، هم یک جنبه ویرانگر دارد هم یک جنبه سازنده؛ ترس هم می تواند شما را زمین بزند هم می تواند دریچه تازه و بهتری به روی جهان و رابطه تان با آن بگشاید.

(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

عکاس غایب است؛ مجموعه اشعار عبدالرضا رضایی نیا

س.م.ط.بالا
عکاس غایب است

“عکاس غایب است” مجموعه اشعار “عبدالرضا رضایی نیا” که انتشارات “فصل پنجم” منتشر کرده است.

به عنوان نمونه، چند شعر از این مجموعه بخوانید:

اول

هزار عکس دارم
از لبخندهای ناب
در فصلهای رنگارنگ،
با پس زمینه ی کوهستان پر از درخت،
دریای پر از پرنده،
جنگل پر از چشم آهو….
اما هر چه می نگرم،
یکی در هزار نیستی،
آه…
از یاد برده بودم؛
عکاس
غایب است!

دوم

پرنده ها، آدم ها، قایق ها
به دریا می زنند،
اسکله ی مغموم اما،
سرنوشتش تماشاست!

سوم

این دقایق کبود را
بگذار و بگذر!
فطرت دریا آبی است.

چهارم

روحت را بردار و برو؛
دریا
هیچ مرده ای را نمی پذیرد!

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش سوم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل سوم این کتاب، «ترس و خطر(ریسک)» است. گزیده هایی از این بخش را می نویسم:
آنتونی گیدنز، جامعه شناس بریتانیایی، پُست مدرنیسم را «فرهنگ خطرآکند» توصیف می کند. منظور او از این توصیف این نیست که امروزه انسان ها بیش از گذشته در معرض خطر هستند، بلکه منظورش این است که انسان ها امروزه آگاهی متفاوت و بیشتری از این خطرها دارند. …. در این جامعه ی خطرآکند، شهروندان با نوعی ترس زندگی می کنند که نوعی نگاه به جهان است. جامعه ی خطرآکند یک جور فرهنگِ ترس است.
….
ما در تلاشمان برای چاره اندیشی برای خطرهایی که احاطه مان کرده اند، غالبا راه ها و چیزهایی را انتخاب می کنیم که خودشان بدتر از آن مشکلی هستند که با آن دست و پنجه نرم می کنیم.
….
خطرها پیش از آنکه فرد یا افرادی که مسبب آن خطر هستند یافت شوند، توجه ما را به خود جلب نمی کنند. در اروپای قرون وسطا، کیفیت آب آنقدر نازل و بد بود که خطری جدی و دائمی برای سلامتی افراد محسوب می شد، اما این خطر فقط زمانی بدل به مسئله ای مورد توجه عموم شد که شخصی دریافت که می توان یهودی ها را متهم به مسموم کردن منابع آب کرد.
….
انسان ها خطر-آگاه هستند چون زندگیشان پیش بینی ناپذیر و در معرض خطرهای گوناگون است. مشکل اینجاست که خطر-آگاهی ما غالبا به شکلی سیستماتیک تصویری تحریف شده و کج و معوج از جهان به ما می دهد. مثلا، ما میل داریم در مورد علت های مرگی که درباره شان جار و جنجال می شود، مثل مرگ بر اثر مسمومیت غذایی و قتل به راه اغراق برویم. بر همین وجه، علت های مرگی که جار و جنجالی در پی ندارند، مثل آسم و دیابت توجه ما را جلب نمی کنند و از کنارشان به سادگی می گذریم.
….
همین تکنولوژی پزشکی که ما را درمان می کند در ضمن ما را بسیار هراسان هم می کند. یکی از این هراس افکنی های پزشکی، که کم اهمیت هم نیست، این است که پزشکان اعلام کرده اند ما ممکن است بیمار باشیم بی آنکه هیچ یک از علائم بیماری در ما ظهور و بروز پیدا کرده باشد. به یک معنا، بیماری از حوزه مرئی به حوزه نامرئی نقل مکان کرده است. ما نمی توانیم به احساس سلامتی مان اعتماد داشته باشیم و اتکا کنیم، و در هر لحظه ممکن است بیمار به حساب آییم. این سست کردن اعتماد ذاتی و خودانگیخته ای که ما همه نسبت به بدنمان داریم، و بدنمان اگر جایی از آن عیب و ایرادی پیدا کرده باشد خودش به ما هشدار می دهد، باعث سلب یقین و ترس می شود. احتمالا همین یکی از دلایل افزایش بسیار چشمگیر مراجعه به پزشکان و شمار خودپزشکان در طول یک دهه ی گذشته است.
….
در جهانی محتاط، آینده بیشتر در سیطره خطرها قرار می گیرد تا در سیطره امکان ها. تهدیدهای آتی بدل به سبب تغییرات فعلی می شوند. در چنین جهانی ما با «غایتی» زندگی می کنیم که دائما به سمت فاجعه سوق داده می شود. اگر تهدیدی برطرف می شود، همیشه بیشمار تهدید تازه جایش را می گیرند. حد و حدود ممکن نبرد با همه این خطرها مرزی نمی شناسد. علی الاصول ترس خودش به خودش دوام می بخشد.
(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

فلسفه ترس – بخش دوم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل دوم این کتاب با عنوان “ترس چیست؟” می کوشد تا مشخص کند که ترس واقعا چه نوع پدیده ای است. به همین منظور ابتدا به این سوال پاسخ می دهد که اصلا یک احساس به طور کلی چیست. بنابراین دیدگاه های متفاوتی را در این باره از فیلسوفان و جامعه شناسان غربی مطرح می کند و با بحث هایی علمی و جدی در این بخش مواجه می شویم؛ با اینکه درک و هضم برخی از آنها نیاز به مرور و تامل بیشتری دارد با این حال از جذابیت مطالب چیزی کاسته نمی شود.
در شروع فصل جمله ای از Francis Bacon نقل می کند:«درد و رنج حد و حدودی دارد، اما ترس حد و مرزی نمی شناسد»
گزیده هایی از این فصل را می نویسم:
دلیل اینکه چرا ترس به صورت پدیده ای تکاملی ظهور کرده است کاملا روشن است: موجودی که فاقد قوه ی ترس است بخت کمتری برای بقا و محافظت از خویش دارد. روشن است که ترس غالبا می تواند فریادرس باشد.
….
احساسات نحوه ای از حضور در این جهان و راهی برای درگیر شدن با جهان و عمل کردن در آن هستند. با توجه به اینکه نمی توان احساسات را از بروز احساسات جدا کرد و بروز احساسات عملا در فرهنگ های مختلف نمودهای مختلفی دارند، پس می توان گفت که احساسات وابسته به فرهنگ هستند.
….
ما انسان ها ممکن است از خیلی چیزها بترسیم. ترس ما دامنه بالقوه بسیار وسیع تری از هر حیوان دیگری دارد، دقیقا به این دلیل که ما «حیوان نمادساز» هستیم. ما به محض اینکه از خطری خبردار می شویم، و فرقی نمی کند که آن خطر چقدر دور از ما باشد، غالبا آن را تهدیدی برای خودمان به حساب می آوریم. و مهمتر از آن ما تهدیدهای خیالی بیشماری را برمی سازیم و در اینجاست که ما یک علت مهم ددمنشی های انسان ها نسبت به همدیگر را می یابیم.
….
ترس بی گمان می تواند انگیزه ای برای حمله و تهاجم باشد.
….
ترس همیشه ترس از چیزی است. ترس همیشه معطوف به چیزی است. اگر چنان چیزی وجود نمی داشت، دیگر سخن ما از ترس نبود، بلکه از ضربان قلب، تندتر نفس کشیدن و لرزیدن بود.
….
وقتی می گوییم ترس همیشه از چیزی و راجع و معطوف به چیزی است، این بدان معنا نیست که آن چیز همیشه یک چیز واقعی است.
….
ترس همیشه با پیش نگری و آینده بینی نسبت به درد و صدمه و مرگ احتمالی توام است. ارسطو می گوید ترس نوعی احساس ناراحتی و بی قراری است که از فکر مواجه شدن با بداقبالی های ویرانگر یا دردناک در ما ایجاد می شود.
….
ترس رابطه ی نزدیکی با عدم یقین و قطعیت دارد. این عدم یقین و قطعیت را می توان ویژگی بنیادین هستی و زندگی انسان خواند. در ترس یک قطعیت بنیادین هستی من آشکار می شود، یعنی این واقعیت که من در معرض هستم.
….
در انتها نویسنده تاکید می کند که دستگاه احساسی ما تربیت پذیر است. احساسات صرفا چیزهایی «داده و مسلم» نیستند، بلکه چیزهایی هستند که می توان پرورششان داد و تغییرشان داد. سپس توضیح می دهد که این احساسات را می توان نوعی عادات دانست و ترس هم در مسیر تبدیل شدن به چنین عادتی است. البته ترس را به دو گروه «کم شدت» و «شدید» تقسیم کرده و می گوید ترسی که اکنون در فرهنگ ما رایج است ترسی کم شدت و خفیف است، ترسی است که ما را احاطه کرده و پس زمینه ی تجربه ها و تفاسیر ما از جهان را شکل می دهد. این ترسی است که ماهیتش بیشتر شبیه یک حال و هواست تا یک احساس.
….
ترسی که نه ناشی از مواجه شدن با یک تهدید است و نه ناشی از مواجهه قبلی با چنین تهدیدی. این ترس خودش را به صورت احساس عدم اطمینان و یقین می نمایاند، احساس اینکه خطرهایی احتمالی هست که ممکن است بی هشدار قبلی با آنها مواجه شویم، احساس اینکه جهان جای ناامنی است. این نوع ترس شیوه ای از نگریستن به جهان است، جهانی که در آن آسیب پذیری خود شخص حرف اول را می زد.

(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری