پرندگان زرد

س.م.ط.بالا
پرندگان زرد

«جنگ می خواست ما را در بهار بکُشد…» این جمله ی آغازین رمان است: شروعی قدرتمند برای روایتِ مرگ و دوستی. «پرندگان زرد»، روایتِ زندگیِ سرباز جان بارتلِ بیست و یک ساله و دَنیل مورفیِ هجده ساله است که همان گونه که جوخه شان درگیر نبردی خونین در شهر الطفار است، به زندگی ادامه می دهند. پرندگان زرد با توجه به تصاویر زنده و تمثیلات متافیزیکی درباره ی معصومیت از دست رفته و کارکرد حافظه، از یک سو به نقل از نیویورک تایمز در کنار شاهکار تیم اُبراین – «چیزهایی که به دوش می کشیدند» – در مورد جنگ ویتنام قرار می گیرد و از سوی دیگر به روایت گاردین، در کنار رمان های «در جبهه ی غرب خبری نیست» نوشته ی اریش ماریا رمارک و «نشان سرخ دلیری» از استیون کرین قدرت نمایی می کند.

دیوید اِگرز نویسنده ی برجسته ی آمریکایی و نامزد نهایی جایزه ی پولیتزر و خالق رمان مشهور «زیتون» در پاسخ به نشریه ی آبزرور درباره ی این رمان می گوید: «کتاب های زیادی را می توانم نام ببرم، اما کتابی که بیش از هر کتابی دوست دارم به همه پیشنهادش بدهم تا بخوانندش، پرندگان زردِ کوین پاورز است.»

به نقل از متن پشت جلد کتاب

هیلاری منتل، برنده ی جایزه ی بوکر می گوید: «پرندگان زرد، روایت یک مرگ است؛ هر خط، تایید جسورانه یی است بر قدرت زیبایی در جان بخشیدن دوباره؛ چه این زیبایی خود را در طبیعت نشان دهد یا (بعدها) در هنر.»

جان بِرنساید، گاردین: «خواندن این رمان یک ضرورت است، اگرچه کمتر کسی انتظار داشت از جنگ عراق رمانی خلق شود؛ پاورز، تصویری به شدت دقیق و هوشیارانه از مردان جنگ ارایه داده: مورف آسیب پذیر و مرموز، و استرلینگ بی رحم اما به شدت آسیب دیده، به طرز حیرت آوری ترسیم شده اند، و این تصادفی نیست که نام خانوادگی شخصیت اصلی، ما را وامی دارد به شخصیت بارتلبی در داستان کوتاه «بارتلبی محرر» اثر هرمان ملویل فکر کنیم. پرندگان زرد، رمانی است که باید خوانده شود، نه فقط به این خاطر که شاهدی است بر یک جنگ مشخص، بلکه به دلیل نوع بینش انسانی و جهان شمولی که در خود دارد.»

رمانِ پرندگان زرد نوشته ی کوین پاورز، رمانی است که شایسته ی تمجیدهای آورده شده هست. بله توصیف هایی کم نظیر از جنگ عراق دارد. روایتی از حالات و روحیات سربازانی که برای خدمت به کشور خود به ارتش پیوسته اند و حالا در جنگی دشوار باید دشمنان آمریکا و صلح جهانی را از بین ببرند. داستانی از زخم و رنجی که جوانان آمریکایی در این راه متحمل می شوند به گونه ای که اثر آن تا سال ها پس از جنگ باقی می ماند. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
16
اشتراک‌گذاری

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

س.م.ط.بالا
لباس کاکتوسی

“دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل” مجموعه ی هفت داستان کوتاه از “هاروکی موراکامی” است که با ترجمه ی “محمود مرادی” توسط “نشر ثالث” منتشر شده است.

داستان کوتاه - دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
داستان کوتاه زیر، داستانی است که نام کتاب هم از آن برداشته شده است:
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان های فرعی محله ی معروف هارویوکویِ توکیو دختر صد در صد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش در خواب شکسته و بی ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می توانم بفهمم او دختر صد در صد دلخواه من است. وقتی او را می بینم، دل در سینه ام شروع به تپیدن می کند و دهانم مثل کویر خشک می شود.
شاید هر کسی به دختر خاصی علاقه مند باشد، دختری با پاهای قلمی، چشم های درشت و انگشت های ظریف. یا این که همین طوری با دخترهایی آشنا بشود که همیشه برای وقت گذرانیِ با هر کسی وقت دارند. اما من چیزهای خاصی را ترجیح می دهم. گاهی وقت ها در رستوران خودم را در حالی که به دختری در میز کناری خیره شده ام به این خاطر که شکل دماغش را دوست دارم، گیر می اندازم. اما هیچ کس نمی تواند اصرار کند دختر صد در صد دلخواه مورد علاقه اش با آنچه از قبل تصور می کرده، کاملا مطابقت دارد. با این که شکل دماغ ها را دوست دارم، نمی توانم شکل دماغش را به خاطر بیاورم. حتی یادم نمی آید اصلا دماغی داشته باشد. تنها چیزی که با اطمینان یادم می آید، این است که چندان زیبا نبود. عجیب است.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری

حاشیه فرای متن

س.م.ط.بالا

بخشی از کتاب “مسئولیت شیعه بودن” که دربرگیرنده ی یکی از کنفرانس های “دکتر علی شریعتی” است:
«با عده ای از دوستان در سفر حج می رفتیم خدمت یکی از دانشمندان. قبل از تشرف، من در بین راه برای رفقا پیش بینی کردم که چه مسائلی به عنوان مسائل علمی و مشکلات اجتماعی، آنجا مطرح خواهد شد و برای حلش کوشش و اجتهاد خواهد گردید.
از شش مسأله ای که پیش بینی کردم، چهارتاش درست درآمد و دوتای دیگر هم که مطرح نشد یکی به این علت بود که خود رفقای ما مسائل دیگری طرح کردند و یکی به این علت که دیگر وقت نبود.
یکی از آن “مشکلات علمی و اجتماعی” اسلام که آنجا مطرح شد و مدتها بحث و جنجال و کوشش و حساسیت دسته جمعی برای حل فوری اش مصروف شد، مسائلی از قبیل صهیونیسم و استعمار و عقب ماندگی و فقر کشورهای اسلامی و قطعه قطعه شدن اُمت مسلمان و تضاد استثمار و تفرقه و هجوم فرهنگ غربی و مسخ فرهنگ اسلامی و بیگانگی نسل جدید غرب زده با اسلام و نفی و مسخ تاریخ و انحطاط فکری مسلمین و مشکلات فرقه ای و …
هیچکدام نبود. مشکل این بود که: «در قطب شمال یا جنوب که شش ماه شب است و شش ماه روز، اگر احیانا انسان هایی بتوانند در آنجا زندگی کنند و یا از آنجا بگذرند، و اگر مسلمانی تصادفا در آنجا بود، یا یکی از ساکنان احتمالی آنجا احتمالا تحت تاثیر اسلام قرار گرفته و مسلمان شد، حکم نماز و روزه اش چه خواهد بود؟»
تا بالاخره پس از کشاکش های علمی و اظهار نظرها و فرضیه ها و فتواهای مختلف، شخص دانشمند مزبور که مرد بزرگ و روشنی هستند، فرمودند فتوای من این است که مسلمانی که در قطب شمال یا جنوب زندگی می کند احکام نماز و روزه از او ساقط است. چون نماز، نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا در شبانه روز است و آنجا نه شبانه روزی است و نه صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشائی. روزه هم روزه ی ماه رمضان است و آنجا اصلا ماهی نیست که ماه رمضانش باشد.»

پی نوشت: حکایت امروز مسلمانان نیز همان حکایت است. اصل را رها کرده اند و فرع را می جویند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

صدای اره می آید

س.م.ط.بالا
صدای اره می آید

صدای اره می آید مجموعه ی شعری از مریم جعفری آذرمانی است. بخش هایی از این مجموعه را اینجا می نویسم:

اگر چه مثل همیشه کلید روی در است
امید مطلقم از یأس محض با خبر است
به مرگ میل ندارم چنین که می میرند
بدیهی است که زیرِ زمین شلوغ تر است
هزار بار به دیوار خط زدم نشنید
هوای خانه ام از اصطکاک، شعله ور است
میان این همه انسان رسیده است به من
مقام درد که تنها مقام معتبر است
کشیدم آن قدر از این و آن که فهمیدم
کسی که بار ندارد همیشه باربر است
89/7/17

هیزم، درخت نیست اگر فکر می کند
وقتی که سوخت سوخته تر فکر می کند

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

به من فحش می دادند، زیرا تو را دوست می دارم

س.م.ط.بالا
شهید دکتر مصطفی چمران

دست نگاشته ای که در ادامه می آید در آخرین روزهای حیات شهید دکتر مصطفی چمران در خوزستان و هنگامی که از ناحیه پا مجروح بود نوشته شده است. (به نقل از کتاب “علی، زیباترین سروده ی هستی”)

دکتر مصطفی چمران در 31 خرداد ماه سال 1360 و در جبهه ی دهلاویه به شهادت رسید.

ای علی، ای علی، ای علی به من تهمت زدند، مرا محکوم می کردند، به من فحش می دادند، زیرا تو را دوست می دارم.

ای علی، نمیدانی که چه جنایت ها کردند، چه ظلم ها، چه بدی ها، که همه را تحمل کردم. فداکاری می کردم، باز هم فحش می دادند، بدی می کردند.
یکباره به خود آمدم، دیدم که در سرتاسر ایران به من بد می گویند، حتی مومنین به خدا نسبت به من اهانت می کنند، مشکوک اند، مرا جنایتکار می دانند، سَب می کنند، فحش می دهند. مگر نه این بود که به فرمان امام در کردستان جنگیدم و دشمنان را قلع و قمع کردم. در مقابل فداکاری ها و جانبازی ها، در راه پاسداری از انقلاب، چگونه ممکن است که ایران را از فحش و ناسزا پُر کنند، و از زمین و آسمان تهمت و شایعه بسازند، مرا جلاد تَلِ زَعتر، جلاد کردستان بخوانند و حتی یک نفر هم در ایران از من دفاع نکند، همه سکوت کنند، گویی که با سکوت خود، تهمت و شایعه های دروغ را تصدیق می کنند.
به خود آمدم. دیدم که همه بر قتل من کمر بسته اند، همه ی سازمان ها و احزاب می خواهند مرا بکُشند، همه روزه دوستان مرا به خاک و خون می کشند، به خانه های آن ها می ریزند، هر یک از دوستانم را بیابند یا می کشند یا می زنند یا اسیر می کنند. چرا این طور است؟ زیرا من خواسته ام که معیارهای تو را پیاده کنم، نتوانسته ام که شرف و دین خود را به سیاست بازان بفروشم، نتوانسته ام که با سرنوشت هزاران بی گناه بازی کنم، نتوانسته ام که احساس تعهد و مسئولیت وجدانی خود را بکشم و در مقابل ظلم ها و جنایت ها سکوت کنم.
شیعه ی علی از مرگ نمی ترسد. معیارهای خدایی خود را در مذبحه سیاستمداران قربانی نمی کند و برای من زندگی ارزشی نداشت که به خاطر آن اسارت فریبکاران و دغلکاران را بپذیرم و روح خود را بکشم، برای آنکه جسم خود را محافظت کنم.
ای علی، تو گفتی که مرگ شرافتمندانه، هزار بار بر زندگی ننگین ترجیح دارد، و من نیز بر این اعتقاد مقدس، همه ی وجودم را آماده ی قربانی شدن کردم تا تسلیم زندگی ننگین نشوم.
ای علی هنگامی که جوان بودم و از قهرمانان عالم لذت می بردم، قهرمانی های تو مرا فریفته بود. نبردهای بدر و احد و خندق مرا به وجد می آورد. هنگامی که در خیبر را با یک دست می کندی، دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.
ای علی، بزرگتر شدم، به علم و ادب پرداختم، علم تو و ادب تو مرا فریفت.
ای علی بزرگتر شدم، ایمان تو و عرفان تو مرا مبهوت کرد…
ای علی اکنون دردها و غم های تو مرا مسحور کرده است. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری

فیض بوک : این بار قرار است که روشن بنویسم

س.م.ط.بالا
فیض بوک

شعری از “ناصر فیض” از مجموعه شعر طنز “فیض بوک“:

گفتند که از مشکل مسکن بنویسم
طناز زیاد است، چرا من بنویسم؟
از ارز و طلا هیچ نباید که بگویم
آن وقت فقط باید از آهن بنویسم
از دوست نباید گله ای داشته باشم
باید فقط از حیله ی دشمن بنویسم
شاعر شده ام تا بتوانم همه عمر
از اکذب هر مسئله، احسن بنویسم
از این بنویسم ولی از آن ننویسم
از سِرِ ضمیر ابتر و الکن بنویسم
می خواستم از شوش بگویم دو سه بیتی
گفتند صلاح است که از کن بنویسم
گفتند که از نان گران بگذرم اما
بد نیست ز ارزانی ارزن بنویسم
موضوع زیاد است چرا من نتوانم
از بستنی کاله و میهن بنویسم!؟
چون گردن ما ربط ندارد به کُلُفتی
درباره ی باریکی گردن بنویسم
در شهر خبر نیست، مگر اینکه بخواهم
از حادثه ی داخل هر ون بنویسم
یک شعر بلند از همه ی آنچه که دیدم
از معظل کوتاهی دامن بنویسم
آنان که به روح ایمان دارند به هر حال
از روح نوشتند، من از تن بنویسم
در متروی ایران، گله ها می شود از من
حتی اگر از متروی لندن بنویسم
بیکار نبودم که بیایم وسط گود
درباره ی شغل و زن و مسکن بنویسم
امروز هوس کرده ام از آنچه گذشته ست
در فرصت پیش آمده بعدا بنویسم
شعری بنویسم دو وجب، در سه وجب آش
درباره ی اندازه ی روغن بنویسم
این بار نه در هاله ای از پرده ی ابهام
این بار قرار است که روشن بنویسم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

اتحادیه ابلهان

س.م.ط.بالا
اتحادیه ابلهان

کتابی که در این پُست به آن می پردازم، کتاب ” اتحادیه ابلهان “(A confederacy of dunces) نوشته ی “جان کندی تول”(John Kennedy Toole) است که “پیمان خاکسار” به زبان فارسی ترجمه کرده است.

داستان انتشار اتحادیه ی ابلهان داستان غریبی است. جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از این که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد. مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال – 1981 – جایزه ی پولیتزر(Pulitzer Prize) را ربود. شاید بتوان محبوبیت این کتاب را با ناطور دشت سلینجر مقایسه کرد. “ایگنیشس جی رایلی” قهرمان کتاب یک دن کیشوت امروزی است که وادار می شود از خلوت خود بیرون بیاید و با جامعه ای که از آن متنفر است رو به رو شود و به شیوه ی دیوانه وارِ خود با آن بستیزد. بسیاری از منتقدان، اتحادیه ی ابلهان را بزرگ ترین رمان کمدی قرن می دانند.

«به نقل از متن پشت جلد کتاب»

در مقدمه ی مترجم می خوانیم:

ایگنیشس متخصص قرون وسطا است که تمام دنیا را از دریچه ی کتاب تسلای فلسفه ی بوئتیوس، فیلسوف قرون وسطایی، می بیند. تمام زندگی اش فلسفه بافی است و انزجار از جامعه ی آمریکا. از فرهنگ مصرف گرایی، هالیوود، دموکراسی و هر چیز دیگر آمریکا بیزار است. هیچ کتابی مثل اتحادیه ی ابلهان جامعه ی مادی و پر از بی عدالتی و دورویی آمریکا را به این قدرت به تصویر نکشیده. ایگنیشس ناظر غیرمنفعلی است بر تمام حماقت ها و بی شعوری های محیط پیرامونش. آمریکای او همان است که نویسنده ی کتاب هم ماندن در آن را نپذیرفت و مرگ خود خواسته را انتخاب کرد.

جان کندی تول، نویسنده ی رمان اتحادیه ی ابلهان، در سال 1937 در نیواورلینز لوییزیانا به دنیا آمد. مادرش معلم موسیقی بود و پدرش ماشین فروش. جان کندی در سن شانزده سالگی تحت تاثیر نویسنده ی مورد علاقه اش، فلنری اوکانر، رمانی نوشت به نام انجیل نئون. در هفده سالگی بورسیه ی کامل دانشگاه تولن شد. در بیست و دوسالگی به سِمَت استادی کالج هانتر نیویورک رسید، جوان ترین استادی که تا به آن زمان در آن کالج ادبیات انگلیسی تدریس کرده بود. حین تحصیل در مقطع دکترا در سال 1959 به خدمت سربازی رفت و به پورتوریکو اعزام شد. آن جا ماشین تحریر دوستش را قرض گرفت و نوشتن اتحادیه را شروع کرد اما محتوای آن را از هم قطارانش مخفی نگه داشت. بعد از بازگشت به آمریکا رمان را برای بسیاری از ناشران ارسال کرد ولی هیچ کدام راضی به چاپش نشدند. همه ایرادی به آن گرفتند و ردش کردند. تول که به شدت افسرده شده بود و دیگر هیچ امیدی به چاپ کتابش نداشت پس از دعوایی با مادرش، ماشینش را برداشت و به ایالت جورجیا رفت و از خانه ی فلنری اوکانر بازدید کرد. بعد در حومه ی شهر بیلاسکی شلنگی به اگزوز وصل کرد و داخل ماشین آورد و به زندگی اش پایان داد. سی و دو سالش بود.

مادرش بعد از دو سال دست و پنجه نرم کردن با افسردگی ناشی از مرگ پسر، کار او را ادامه داد. 9 سال رمان را برای ناشران دیگر فرستاد و باز جواب نه شنید. تا این که بالاخره  سراغ واکِر پِرسی رفت که استاد دانشگاه لوییزیانا بود و از مهمترین نویسندگان جنوب آمریکا. پرسی که از مراجعات مکرر پیرزنی که ادعا می کرد شاهکار پسر مرده اش را در دست دارد جانش به لب آمده بود با اکراه رمان را گرفت، به این امید که قطعا بد است و بعد از چند صفحه آن را به کناری پرتاب خواهد کرد. به قول خودش در پیشگفتار کتاب «معمولا پاراگراف اول کتاب برایم کفایت می کند. تنها ترسم این بود که این کتاب به اندازه ی کافی بد نباشد، این جوری وجدانم اجازه نمی داد که تا آخر نخوانم. ولی در این مورد ادامه دادم.باز هم ادامه دادم. اول با این احساس ناخوشایند که این قدرها هم بد نیست که بشود راحت رهایش کرد، بعد کم کم توجهم را جلب کرد، بعد این توجه تبدیل به هیجانی شد که هر لحظه شدت می گرفت و بالاخره تمام اینها تبدیل شدند به ناباوری: امکان ندارد که این کتاب تا این اندازه خوب باشد. باید در برابر وسوسه ی گفتن این که کجای کتاب دهانم از تعجب باز شد، کجا لبخند زدم، کجا قهقهه و بالاخره کجا سرم را از حیرت تکان دادم مقاومت کنم. بهتر است که خود خواننده تمام این احساسات را تجربه کند… برای اطلاق واژه ی کمدی به این رمان دو دلم – هر چند که هست – چون حق مطلب ادا نمی شود. این رمان کمدی نیست. ورای این حرف هاست.»

پرسی پیش گفتاری برای کتاب نوشت و با توصیه ی او دانشگاه لوییزیانا کتاب را در 2500 نسخه منتشر کرد. کتاب غوغایی به پا کرد و سال بعد جایزه ی پولیتزر را گرفت. در نظرسنجی مشهوری که مجله ی تایم در سال 2005 انجام داد و از بزرگترین منتقدان و نویسندگان آمریکایی خواست تا بهترین کتاب آمریکایی 25 سال گذشته را انتخاب کنند، اتحادیه ابلهان جایگاه ششم را به خود اختصاص داد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

کوری

س.م.ط.بالا
کوری-Blindness

حتی تصور قرار گرفتن در چنین شرایطی بسیار دلهره آور است. همان شرایط توصیف شده در رُمان “کوری” منظور است. اگر این رمان را نخوانده اید؛ بخوانید. تا با یک اپیدمی عجیب روبرو شوید: کوری. همچون یک بیماری واگیردار، کوری بین مردم شیوع پیدا می کند و مردم غرق می شوند در دریایی از شیر. همه چیز سفید است. رمانی تحسین برانگیز از “ژوزه ساراماگو” – برنده جایزه نوبل 1998- که با گیرایی فراوان روایت شده است. در سال 2008 میلادی فیلمی بر مبنای این رمان ساخته شد به نام Blindness که به نظرم اصلا به زیبایی رمان در نیامده.
من رمان را با ترجمه ی “زهره روشنفکر” خواندم که در مقدمه ی کتاب نوشته بود:
انتقاد ژوزه ساراماگو در این رمان از نشناختن آدمها نسبت به وجود خود و قدرت تعقل و تواناییهای درونی خودشان است. کوری ای که در این رمان شیوع پیدا می کند و در مدت کمی گریبانگیر تمام اقشار جامعه می شود بر خلاف بیماری کوری، یک مرض نامتعارف است. کورهای این رمان به جای آنکه در یک تاریکی مطلق غرق شوند، در یک سفیدی بی پایان و بسیار نورانی غرق شده اند و به جای آنکه سیاهی باعث کوری آنها شود، نور شدید مانع از قدرت دید آنهاست.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

معرفی کتاب: آقای سفیر

س.م.ط.بالا
آقای سفیر

نام سفیر پیشین ایران در سازمان ملل متحد، امروز بیش از هر زمان دیگری بر سر زبان هاست. حالا او در میان ایرانیان – جمع کثیری از ایرانیان – چهره ای محبوب به حساب می آید و همه در انتظار به ثمر نشستن تلاش هایش در عرصه ی دیپلماتیک هستند. همین عامل سبب شد تا کتاب “آقای سفیر” به یکی از کتاب های پُر فروش تبدیل شود. کتابی از گفتگوهای “محمدجواد ظریف” با “محمدمهدی راجی” و منتشر شده توسط “نشر نی”.

مباحثی همچون دوران کودکی و نوجوانی، عزیمت به آمریکا، ازدواج، حضور در سازمان ملل متحد، قطعنامه ی 598 شورای امنیت، حضور در معاونت حقوقی و بین المللی وزارت امور خارجه، حوادث افغانستان و عراق، مذاکرات هسته ای و ماجراهای مربوط به پیمان های NPT و CTBT، قطعنامه ی 1296، توافق سعدآباد، خداحافظی از سازمان ملل متحد و بسیاری پرسش و پاسخ های دیگر، این کتاب را بسیار خواندنی کرده و ضمن بیان تاریخ شفاهی معاصر ایران، روشنگر ابهامات زیادی هست.

شنیدن خطاها، تهدیدها، آسیب ها، فشارها، فرصت ها، پیروزی ها و تجربه های روابط بین المللی، آن هم از زبان فردی با سابقه ی طولانی در این زمینه، بی گمان جذاب و آموزنده است.

متن پشت جلد کتاب:

«محمدجواد ظریف در خانواده تاجر مذهبی سنتی به سال 38 در تهران متولد شد. دبستان و دبیرستان علوی استعداد سخنوری او را شکوفا کرد و به رغم درخواست خانواده و رسم مدرسه علوی مانند بسیاری دیگر از محصلان این مجموعه دینی آموزشی به سیاست روی آورد. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

سیاهه صدتایی رمان

س.م.ط.بالا
سیاهه صدتایی رمان

در اردیبهشت ماه سال 1382 خورشیدی، رضا امیرخانی که داستان نویسی تواناست – به نظر من – در سایت “لوح” لیستی صد و چندتایی از کتاب های رمان قرار داد که بعدها در کتابی به نام “سرلوحه ها” – شامل نوشته های هفتگی او در همان سایت – نیز منتشر شد.

با توجه به اینکه به زمان برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران نزدیک می شویم، مناسب دیدم که این فهرست را بازنشر کنم. ابتدا مقدمه ای که امیرخانی بر این فهرست نوشته را می نویسم و سپس در ادامه ی مطلب می توانید فهرست را بخوانید:

«اولا صد تا بیش‌تر شد، گفتیم صد و ده تا بشود تیمنا و تبركا، آن هم نشد! می توانید خودتان تا صد و ده را پر كنید. ثانیا برای بعضی از كتاب‌ها كه ترجمه‌های متعدد داشت، ترجمه‌ی به‌تر را -به انتخابِ خودم!- برگزیدم. ثالثا نه كسی با خواندنِ رمان بی دين می شود، نه دین‌دار، این هر دو، كارِ آخوند است! رابعا این‌چنین سیاهه‌ای را آن‌چنان كه پیش‌تر گفته‌ام، قدیم‌ها ناصرزاده‌ی عزیز به ما -به دوستانم و نه به من!- پیش‌نهاد كرده بود، اما از آن‌جا كه سیاهه‌ی وی را نیافتم، سیاهه‌ی خود را نوشتم، كه یحتمل حذف و اضافاتی دارد. خامسا شاید بعضی از رمان‌های تازه منتشر شده مثلِ “سورِ بز” از دستم در رفته باشند، اما از آن‌طرفِ قضیه شاید بعضی از رمان‌های قدیمی را نيز فراموش كرده باشم، مثلِ “هكلبری فین” يا “تام سایر”. این به آن در. سادسا در این سیاهه‌ی رمان، كتاب‌هایی وجود دارند كه اصالتا رمان نیستند، مثلِ “هفت روزِ آخر” رضا بایرامی. سابعا اگر پنج دقیقه‌ی دیگر به من وقت می دادند، نامِ بیست رمانِ دیگر را اضافه می كردم، و یحتمل نامِ ده كتاب را نیز حذف. اما به هر رو شما می توانید مطمئن باشید كه از اين صد و اندی، دستِ كم پنجاه تا را بايد (حتا در دورانِ سپری شده‌ی بایدها و نبایدها!) بايد خواند… ثامناً -كه خیلی سخت است- همان هشتماً! بعضی از جاهای خالی را كه بدجوری توی ذوق می زد با توضیحاتی بی ربط پر كرده‌ام. ترتیب هم كاملا تصادفی است. تاسعاً این قلم آن‌قدر از استعداد و فروتنی توامان برخوردار می باشد كه كارهای خودش را در این سیاهه نیاورده باشد. منتقدانِ گرامی بی جهت دنبال‌شان نگردند!!!» (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری