باران می‌بارد؛ یادمان باشد که شاکر باشیم

باران می‌بارد؛ یادمان باشد که شاکر باشیم…

و نگوییم مدام نیمی از سد خالیست.

و اگر سیل آمد، لعن و نفرین نکنیم باران را.

و بدانیم که ما، خود مقصر هستیم. بدانیم طبیعت هرگز سرِ ناسازگاری ندارد با ما…

اندکی فکر کنیم. پس از این عمر دراز بشری که هزاران زخم بر جانِ طبیعت زده‌ایم، زخمِ زبانش نزنیم.

زیر باران برویم. چرخی بزنیم و آغوش باز کنیم تا بشوید ما را.

بگذاریم کمی، روحمان تازه شود. اندکی لوح سیاه دلمان خیس شود و غباری که نشسته بر اندیشه‌ی‌مان شسته شود.

باران می‌بارد؛ یادمان باشد که شاکر باشیم…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

گفتگو با خدا (نیل دونالد والش)

گفتگو با خدا (نیل دونالد والش)

کتاب “گفتگو با خدا” نوشته‌ی “نیل دونالد والش” (Neale Donald Walsch) است که توسط “انتشارات دایره” و با ترجمه‌ی “توراندخت تمدن (مالکی)” منتشر شده است.


می‌دانم که باید با تو بگویم و همه چیز را از تو بخواهم


  • چنانچه فکری را مرتب از ذهنت بگذرانی، یا کلماتی را بارها و بارها تکرار کنی نسبت به قدرت خلاقانه آن کلمات تردیدی نداشته باش.
  • بهترین نوع مثبت گویی بیان سپاس و شکر از ذات الهی است.
  • به این طرز فکر اگر مرتب بیندیشی درباره آن صحبت کنی و به آن عمل کنی نتایج شگفت‌انگیزی را به بار خواهد آورد.
  • همیشه نتیجه از فکری حاصل می شود که تو به واقعیت آن ایمان داری، نه از کوششی که در جهت کسب نتیجه به عمل می آید، بلکه از این آگاهی، که نتیجه از پیش به‌دست آمده است.

آیا عهد و پیمان پروردگار را می توانید باور کنید؟

مسیح قبل از آفرینش هر معجزه ای چنین بصیرتی داشت.
قبل از هر معجزه او از خداوند برای قدرتی که به او عطا کرده بود تشکر می‌کرد. چون هرگز به فکر او نمی‌رسید که آن چه اعلام می‌کند ممکن است تحقق پیدا ننماید.
مسیح آن چنان از خود الهی و ارتباطش با خداوند مطمئن بود که هر فکر و کلمه و رفتاری که از او سر می‌زند منعکس کننده آگاهی او بوده است.

اگر در حال حاضر چیزی در زندگیت وجود دارد که تصمیم داری آنرا تجربه کنی، آنرا آرزو نکن آنتخاب کن.

در مرحله تکامل روح زمانی فرا می‌رسد که نگرانی اصلی دیگر بقای جسم فیزیکی نیست.

شما در مقابل آنچه اتفاق می‌افتد به جای واکنش نشان دادن پاسخ دهید. و هیچ‌گاه مرتبه‌ای از بد بودن را که نمی‌خواهید باشید انتخاب نکنید.

به چند حادثه که در زندگی‌تان اتفاق افتاده است بیندیشید. اگر این حادثه مجددا برایتان رخ دهد چه واکنشی از خودتان نشان خواهید داد.

هدف در زندگی این است که تصمیم بگیریم گوهر الهی را متجلی سازیم و بیان کنیم، تجربه نماییم. این هدف کلی زندگی است.

ما مرتب به این نکته برمی‌گردیم. من از این جمله خیلی الهام گرفته‌ام که هدف ما در این کره‌ی خاکی این است که زندگی‌مان «عالی‌ترین تجلی از عالی‌ترین تصویری باشد» که از خودمان داریم.

عالی‌ترین تجلی از عالی‌ترین تصویر

این جمله زنگ و آهنگی دارد معیاری را در اختیارمان می‌گذارد که به کمک آن می‌توانیم آنچه را می‌اندیشیم، می‌گوییم، و انجام می‌دهیم محک بزنیم.
بدین نحو که:
آیا آنچه در حال حاضر به آن می‌اندیشیم، در حال بیان آن هستیم، در حال انجام آن در لحظه کنونی هستیم بازتابی از عالی‌ترین تصویری است که تاکنون از خود داشتیم؟

عالی‌ترین تصویری که تاکنون از خود داشتید چه بوده است و چه تصویر عالی از خود و دیگران خلق می‌کنید؟
آیا شما آنقدر وسعت فکر و اندیشه دارید که خود را به صورت نجات‌بخش بشریت ببینید؟

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
21
اشتراک‌گذاری

رهش (ر ه ش)؛ رمانی از رضا امیرخانی؛ بگذاریم که احساس هوایی بخورد

رهش (ر ه ش)؛ رمانی از رضا امیرخانی؛ بگذاریم که احساس هوایی بخورد

رهش

عنوان اصلیر ه ش
نویسندهرضا امیرخانی
ناشرنشر افق، چاپ اول1396 شمسی


در توضیح مختصری پشت جلد کتاب نوشته شده است: «رضا امیرخانی در رمان رهش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده است و تاثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.»

البته صحبت از “تاثیرات توسعه‌ی شهری” در این رمان چندان مطرح نیست. بهتر بگویم، عمیق نیست. آنچه در این رمان با آن مواجه می‌شویم، همان چیزی‌ست که شهروندان تهرانی و به طور مشابه شهروندان سایر شهرهای بزرگ (همان‌ها که می‌گوییم کلان‌شهر) به صورت روزانه با آن دست به گریبان هستند. معماری‌های ناهمگون و شلخته، ترافیک سنگین و نابسامان، آلودگی‌های زیست‌محیطی و نابودی بیش از پیشِ سرمایه‌های طبیعی. اینها چیزهایی‌ست که شخصیت‌های رمان با آن مواجه هستند. و از این طریق گرفتار بیماری‌های جسمی و روحی شده‌اند. حال آنکه می‌دانیم زخمی که این توسعه‌ی نامناسب بر پیکره‌ی مردمان شهرنشین زده، بسیار عمیق است. بسیار جامعه‌شناسان و فرهنگ پژوهان و روان‌شناسان باید مطالعه و تحقیق و پژوهش کنند تا بتوانند مرهمی بر این زخم بیابند.

شخصیت اصلی داستان که زنی به نام “لیا”ست، این دغدغه را دارد که راه نجاتی برای فرزند کوچکش “ایلیا” که مبتلا به بیماری سل هست، پیدا کند. اما حتی شوهر او “علا”، که در شهرداری هم صاحب منصب است، به این موضوع بی‌توجهی می‌کند و بیشتر سودای پیشرفت کاری را در سر می‌پروراند.

شهر پر شده است از برج‌های بلند و خبری از حیاط‌ها و درخت‌هایشان نیست. بچه‌ها جایی برای بازی ندارند و مردمی که به این شرایط خو گرفته‌اند، اراده‌ای برای ایجاد تغییر ندارند. این هم نمای دیگری از ش