لایق دوست (نوشته ای از اردشیر رستمی برگرفته از کتاب تلنگر)

س.م.ط.بالا
لایق دوست (نوشته ای از اردشیر رستمی برگرفته از کتاب تلنگر)

لایق دوست – اردشیر رستمی – کتاب تلنگر

گلها بدون آنکه بدانند چه کسی در برابرشان قرار گرفته، به همه یکسان بو می دهند اما آدم ها برای انجام دادن یک کار برای کسی، به هزاران چیز نامربوط فکر می کنند و اگر با ذهن خودشان جور در آمد آن را انجام می دهند.

حضرت امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: «اگر در مقامی قرار گرفتید که می توانید برای مردم کاری بکنید، این کار را با اشتیاق و با تشکر از خداوند انجام دهید زیرا خداوند شما را لایق این کار دانسته اند و این جای سپاسگزاری دارد.»

با مغرور شدن، خودتان را بی لیاقت نشان ندهید.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

وقتی که در خاک چنارانم

 

یک ساعت از من دوری و دارم                                      امشب برایت جاده می بافم

با یک کلاف و میل آبی رنگ                                          رج دانه هایی ساده می بافم

 

یک رج کنارت رو به دریا ها                                           یک رج کنارت زیر بارانم

دنیای من خورشیدتر از نور                                          وقتی که در خاک چنارانم

 

من عاشقم عاشق دلش قرص است                          فریاد در کوه و کمر دارم

با رسم دخترهای کرمانجی                                        یک شال قرمز روی سر دارم

 

آنقدر آرامی که در دستت                                          پروانه ها، پر وا نمی کردند

از چشمهایت ساده فهمیدم                                     با تو همیشه عشقها مرداند.

 

 زهرا ناصری ( همسر مهدی حاتمی شاعر چنارانی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

بیگانه ای در اجتماع (انتحاری)

بیگانه ای در اجتماع (انتحاری)

من دایان

وکیل مدافعی هستم

از هیجانی که در آن زیسته ام.

من دایان

دیدگاهی فرونشانده ام .

من دایانم

راننده اتوموبیلی  که مدتهاست متوقف نشده است.

من

 نابرابری هستم در جهان .

امروز

با صدای انفرادی.

در سکوت وسوسه ای

که اغلب

دچارش می شوم

واز پای می افتم.

من

راه حلی

از یک

 اشتباهم

درمکانی شلوع

از ازدحام جمعیتی که در آن غرق شده اند.

Mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

درختی که حرف نمی زد

(1)

غروب

همیشه دلتنگ می شوم.

به خیابان می روم

همه چیزمثل همیشه اتفاق می افتد.

ومن هنوز لهجه ام را

باخودم به تهران می برم

حتی عریض شدن خیابان

چیزی از تنهایی من کم نکرده است.

شده است آنقدرتنها شوی

آنقدرتنها شوی

که به خوردن شانه ات

به شانه ی عابری پیاده

دلگرم باشی؟

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

شب از پریشانی، از طوفان فرو می ریزد

شب از پریشانی، از طوفان، فرو می ریزد.

کبریت بر فانوس می زنم
تا کوچه های خوابت را روشن کنم.

پشت به تمام قرارها
چشمانم
عدالت انتظار را پس می زنند…
نابینا در حیات لذتی سر می کنند.

قصیده ای که همیشه تو را می خواند
لال می شود.

ومن
پا برهنه
بی هیچ نشان
پشت تابوت پلاک هایی راه می افتم

(تقدیمی برای تمام مادران شهدا)
mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری