هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن، یعنی درد و رنج، آزادی می‌بخشد و تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.

آرتور شوپنهاور

آزادی. بخشی از کتاب پیامبر جبران خلیل جبران

س.م.ط.بالا
آزادی. بخشی از کتاب پیامبر جبران خلیل جبران

آنگاه مرد سخن وری گفت با ما از آزادی سخن بگو.
و او پاسخ داد:
در دروازه ی شهر و در کنارِ آتشِ اجاق تان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادیِ خود را می پرستید، همچنان که بردگان در برابرِ فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند، با آن که بر دستِ او کشته می شوند.
آری، در باغِ معبد و در سایه ی برج دیده ام که آزادترین کسان در میانِ شما آزادی خود را مانندِ یوغی به گردن و مانندِ دست بندی به دست دارند. و از دلم خون می ریزد؛ زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردنِ آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید، و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان فارغ از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشند، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میانِ آن ها برهنه و وارسته فراتر بروید.
اما چه گونه باید از روزها و شب های خود فراتر بروید، مگر با شکستنِ زنجیری که در بامدادِ هشیاریِ خود بر گردِ ساعتِ نیمروزِ خود بسته اید؟
به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترینِ این زنجیرهاست، اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشم تان را خیره کنند.
مگر آن چیزهایی که باید دور بیندازید تا آزاد شوید، پاره های وجودِ شما نیستند؟
اگر قانونِ ستم گرانه ای ست که می خواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دستِ خود بر پیشانی نوشته اید. این نوشته با سوزاندنِ کتاب های قانون پاک نمی شود، یا با شستنِ پیشانیِ داوران تان، اگر چه دریا را بر سرِ آن ها بریزید.
و اگر فرمانروای خودکامه ای ست که می خواهید از تخت سرنگونش کنید، نخست آن تختی را که در درونِ شما دارد از میان ببرید. زیرا چه گونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند، مگر با خودکامگیِ سرشته در آزادیِ آن ها و با سرافکندگیِ همراه با سرفرازیِ آنها؟
و گر ترسی ست که می خواهید از دل برانید، جای آن ترس در دلِ شماست، نه در دستِ کسی که از او می ترسید.
به راستی در درونِ شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردنِ یکدیگر دارند و پیش می روند — آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود می راند و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید و آنچه از او می گریزید. این چیزها در درونِ شما در گردش اند، مانندِ روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند.
و هنگامی که سایه ای محو می شود و دیگر نیست، آن روشنی که بر جا می ماند سایه ی روشنیِ دیگری ست. و بر این سان آزادیِ شما هنگامی که زنجیرِ خود را از دست می نهد، باز خود زنجیرِ آزادیِ بزرگتری می گردد.

متنی که خواندید بخشی از کتاب “پیامبر” نوشته ی “جبران خلیل جبران” بود. همچنین این نویسنده کتاب دیگری دارد به نام “دیوانه”. این دو کتاب به صورت جداگانه به زبان فارسی ترجمه شده اند. اما ترجمه ای که من متن را از آن آورده ام توسط “نجف دریابندری” انجام شده که هر دو کتاب را ذیل یک کتاب و تحت عنوان “پیامبر و دیوانه” به دست “نشر کارنامه” جهت انتشار سپرده است. ترجمه ی کتاب بسیار خوب و روان است و توصیه می کنم حتما این کتاب را بخوانید. اگر نخوانده اید!…

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
20
اشتراک‌گذاری

عقل و دل. عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

س.م.ط.بالا
عقل و دل. عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

عقل و دل

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

« حافظ »

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
22
اشتراک‌گذاری

مارک دو پلو . سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان

س.م.ط.بالا
مارک دو پلو . سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان

مارک دو پلو کتابی ست مفرح از سفرنامه ها و عکس های منصور ضابطیان، چکیده ای از سفرهای او به این سوی و آن سوی جهان طی دو سال. ضابطیان در مقدمه ای بر کتاب چنین می گوید که:

با سفر، مفهوم لذت از جهان هستی را بیشتر دریافته ام و احساس خوشبختی بیشتری کرده ام. این احساس خوشبختی به واسطه ی بخش خوش گذرانه ی سفر نیست که در حضر هم می توان خوش گذراند، اما احساس خوشبختی نکرد. این احساس تنها با تجربه ی سبک زندگی مردم جهان است که پدید می آید. اینکه ببینی چگونه می شود در یک زاغه در روستایی در شهر مومباسای کنیا زندگی کرد و خوشحال بود و چگونه می توان در عمارتی باشکوه در بِوِرلی هیلز کالیفرنیا بود و دست به خودکشی زد. سفر بیش از هر چیز کارکردی درونی دارد در یافتن فرمول های مناسبی برای ساخت یک دنیای شخصی. دنیایی که مختصاتی کاملا ویژه دارد که به تعداد آدم های جهان تعدد می یابد. احساس خوشبختی کردن تنها و تنها در گرو کشف این فرمول و بنا کردن این دنیای مبتنی بر علایق شخصی و گرایش های روانی ست. آدمی یا به این فرمول دست پیدا می کند یا نه. اگر دست پیدا کند، در هر موقعیت تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی و سیاسی که باشد می تواند راه های احساس خوشبختی را بیابد و تکرار می کنم که سفر در درک این مفهوم بسیار موثر است.

از مقدمه کتاب مارک دو پلو . منصور ضابطیان

این کتاب مجموعه ای از گزارش های شخصی ضابطیان از سفر به کشورهای کنیا، آلمان، هلند، بلژیک، جمهوری چک، پرتغال، عراق، یونان و برزیل است. نشر مثلث این کتاب را منتشر کرده است.

سفر جدا از جنیه های تفریحی و سرگرم کننده اش، یک سویه ی مهم فرهنگی دارد. آشنایی با سرزمین های دیگر آدم را از چارچوب دگم فرهنگی اش خارج می کند و او را به این نتیجه می رساند که همه ی دنیا همین چاردیواری محصور اطرافش نیست و تازه می فهمد که در گستره ی این جهان چقدر ناچیز است و دنیا چقدر شوخی تر از آن چیزی ست که تصور می کرده. در عین حال به این نتیجه می رسد که دنیا آنقدرها هم که فکر می کرده بزرگ نیست و آدم های به ظاهر غریبه در جهان چگونه به فصل مشترک هایی در تفکر و احساس می رسند.

از مقدمه کتاب مارک دو پلو . منصور ضابطیان

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
18
اشتراک‌گذاری

آشناسوز. سروده ای قدیمی از هوشنگ ابتهاج

س.م.ط.بالا

آشناسوز

چرا پنهان کنم؟… عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم.
تو را می خواهم ای چشم فسونبار
که می سوزی نهان از دیرگاهم.

چه می خواهی ازین خاموشی سرد؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب تست
که می بخشی به شادیها نویدم!…

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز.
چراغی در شب تارم برافروز!
به جان آمد دل از ناز نگاهت؛
فرو ریز این سکوت آشناسوز!…

تهران، 5 بهمن 1328
هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری