عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود

س.م.ط.بالا

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد *** کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن *** ویران سرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند *** حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود *** کان پاک دامن اینجا بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان *** کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آفتاب است *** همت نگر که موری با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار *** کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
آلوده‌ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه *** کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و دُر یاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

بازار

س.م.ط.بالا

آنچه می خواهم، نمی فروشند و آنچه می فروشم خریداری ندارد؛ مرا به این بازار چه حاجت است…!؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

آن جا و این جا

س.م.ط.بالا

غزلی که می خوانید از سروده های “فاضل نظری” است که از کتاب “آن ها” نقل می کنم:

وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
هیچکس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟
فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

تلخ

س.م.ط.بالا

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه …

درباره ی الی – 1387
کارگردان: اصغر فرهادی

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

نه از خدا یادم آید نه از پیغمبر

س.م.ط.بالا

شخصی از مولانا عضد‌الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟
گفت: «مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می‌آید و نه از پیغامبر.»
«رساله ی دلگشا – عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

دست

س.م.ط.بالا

دست فروش، دستهایش را فروخت و هنوز نمی تواند یک دست لباس نو بخرد…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

آتش کینه به اندیشه ی ما

س.م.ط.بالا

مدعی خواست که از بُن بکند ریشه ی ما
به دو دینار خرید از پدرم تیشه ی ما
از همان روز نشست کینه ی او بر دل ما
آتش کینه گرفت دامن اندیشه ی ما
پس از آن شعله کشید در افق دیده ی ما
اثری نیست نه از خانه نه از بیشه ی ما

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: نوزدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

جعبه ی موسیقی

س.م.ط.بالا

کاش این دنیا هم مثل جعبه موسیقی بود.
همه صداها آهنگ بودند، همه حرف ها ترانه …

دلشدگان – 1370
کارگردان: علی حاتمی

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

روزگار

س.م.ط.بالا

روزگاریست نه غریب؛ روزگاریست نه عجیب. همانطور که می پنداشتم. گاهی سخت می گذرد، گاهی آسان. روزگار است دیگر. بگذار بگذرد…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری