بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

س.م.ط.بالا

شعری که در زیر می خوانید سروده ی “دکتر افشین یداللهی” است:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست، می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

از اصل افتادم، سوار اسب شدم

س.م.ط.بالا

توی گذر راه که می رفتم، سلام و ارادت بود که نثار من می شد. پیر و جوون دست به سینه سر خم می کردند. عزت بود و احترام. صدقه سری حجی که پارسال با خانم جان رفته بودم شده بودم حاج یوسف. یه بازار بود و یه حاج یوسف. اهالی و کاسب های محل روی من حساب می کردند. حرفم اعتبار داشت و دست نوشته ام نعوذ بالله وحی منزل بود. دستم به کار خیر بود. جهیزیه و ایتام و موسسات خیریه و امثال این ها رو رد نمی کردم.
همین دوسال پیش بود. یه روزایی مثل همین روزا. جنس کم شده بود و منم تازه جنس هامو از گمرک ترخیص کرده بودم. با بدبختی زیاد. خلاصه رسونده بودم به تهران و انبار کرده بودم. زنگ زدم به کاظم که تکلیف جنس هارو روشن کنه و توزیع کنه تو بازار.
گفت: “حاج یوسف! چند وقت دست نگهدار. خبر شدم که چند وقته دیگه قیمت ها می کشه بالا…”
گفتم: “یعنی چی؟ یعنی من جنس احتکار کنم؟ تو خجالت نمی کشی؟ حاج یوسف و نون حروم؟ حرف دهنت رو بفهم!”
تلفن رو قطع کردم. تا شب فکرم مشغول بود. با خودم فکر کردم من با این همه بدبختی این جنس ها رو آوردم. حالا فرض کنیم چند روز بیشتر جنس ها تو گمرک مونده. مگه چی میشه؟! کسی که نمی میره؟!
یک ماه بعد کاظم زنگ زد و گفت: “حاجی! نمی خوای جنس ها رو پخش کنیم؟ الان قیمت ها حسابی رفته بالا. الان وقتشه”.
گفتم: “تو اصلا از اقتصاد چی میدونی؟ چند تا از رفقا خبر دادن که قیمت ها بازم میره بالا. صبر کن به وقتش خودم خبرت می کنم”.
دو روز بعدش، نمی دونم بازرس ها از کجا بو بردن و سر و کلشون پیدا شد. رفتن سراغ انبار و تشت رسوایی حاج یوسف از بام افتاد. انبار رو پلمب کردند. خبر مثل بمب تو بازار منفجر شد. جای سلام، فحش و ناسزا بود که نثار من می شد. خانم جان سایه ی من رو با تیر می زد. حرفم که هیچ، چکم رو هم قبول نمی کردند.
خلاصه مغازه و انبار رو فروختم. هر چی داشتم، نقد کردم. یه خونه رهن کردم و بقیه ی پول رو آوردم تو کار ساختمون. دو سال گذشته. خدا رو شکر. ملک و املاکم زیاد شده. وارد بانک که می شم از آبدارچی گرفته تا رئیس بانک بلند می شن. سرپناهی شدم برای… در ماه چند تا چک می کشم برای امور خیریه. منشی های خوبی هم دارم. صدقه سری کت و شلواری که می پوشم و کیفی که دست می گیرم، شدم آقای مهندس.
سرتون رو درد نیارم؛ درسته از اصل افتادم ولی خوب اسبی رو سوار شدم.

«س.م.ط.بالا»

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری