خانه ی ما!

س.م.ط.بالا

جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش و نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانه ی ماش می برند؟!

«رساله ی دلگشا – عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

شهر .:. امان از این پیاده رو .:.

س.م.ط.بالا

نشسته بود کودکی
کنار دست قلکی
تا که بگیرد اندکی
وزن ز ما و رزقکی
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
بساط کرده آن جوان
خم شده پشتش چو کمان
تا که فروشد این زمان
قصه ی موسی و شبان
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
پهن شده روی زمین
تمام خانه اش همین
دیده و دل هر دو غمین
مرگ نشسته در کمین
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
دست نموده ای دراز
فاش نموده ای تو راز
با همه عشوه، همه ناز
یا زدن زخمه به ساز
این همه از سر نیاز
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
راه نمی دهد به من
با تو بگویم این سخن
بَرَد ز مردم آبرو
آینه های رو به رو
امان از این پیاده رو …

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و نهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

خاک چه دانست…

س.م.ط.بالا

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود *** وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه برسر او کز دم تو تازه نشد *** یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در، زود برد حقه ی زر *** خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود *** خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت *** بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه ی صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا *** کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود *** آنچ جگرسوزه بود باز جگر سازه شود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری