درختی که حرف نمی زد

(1)

غروب

همیشه دلتنگ می شوم.

به خیابان می روم

همه چیزمثل همیشه اتفاق می افتد.

ومن هنوز لهجه ام را

باخودم به تهران می برم

حتی عریض شدن خیابان

چیزی از تنهایی من کم نکرده است.

شده است آنقدرتنها شوی

آنقدرتنها شوی

که به خوردن شانه ات

به شانه ی عابری پیاده

دلگرم باشی؟

(2)

تنها در شعر

ستون­ها رشد می­ کنند

و خیابان­ها

به هم که می رسند حرف می ­زنند

من شعر می­ نویسم

وقتی نمی­ توانم

گرهی را باز کنم.

8
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1959
لینک کوتاه این مطلب
mary

ارسال پاسخ