انتظار ؛ غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

س.م.ط.بالا

انتظار

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گُل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

«هوشنگ ابتهاج (سایه)»

پی نوشت: این غزل را “علیرضا قربانی” در آلبوم “حریقِ خزان” در قطعه ای به نام “بی‌قرار” به زیبایی اجرا کرده است.

6
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1860
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

2 دیدگاه

  1. mary

    کاش دستی نقشه های شهر ما را تا کند

  2. mary

    دور نشو
    حتی برای یک روز
    زیرا كه…
    چگونه بگویم
    یک روز زمانی طولانی است
    برای انتظار من
    چونان انتظار در ایستگاهی خالی
    درحالی كه قطارها درجایی دیگر به
    خواب رفته‌اند.
    پابلو نرودا

ارسال پاسخ