نقاشی خالی نیست؛ می دانم تو هستی

س.م.ط.بالا
نقاشی خالی نیست؛ می دانم تو هستی

صبح، چشم که باز می کنم؛ تو هستی.
شب، تو هستی، آن وقت که چشم هایم را می بندم.
هستی وقتی که کار میکنم؛ وقتی که غذا می خورم؛ وقتی که فکر می کنم.
تو هستی وقتی که هستم.
اما تو. یک تصویر مبهم. یک زنگ صدای غریب. یک خاطره ی دور. یک احساس و یک نام. چند عکس که نه تو در آن حضور داری و نه من. و خطوطی بی نظم روی یک کاغذ سفید.
بگذار همه فکر کنند تو فقط یک نقاشی هستی. طرحی که نقاش در خواب دیده است.
اما من. من می دانم که: تو هستی….

«س.م.ط.بالا»

3
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1480
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

7 دیدگاه

  1. mary

    پنجره ای در این حوالی باز است
    پنجره ای رو به بن بست
    ***
    آن سوی دیوارها
    گنجشککان نوک میزنند به زمینی که نمیدانند آن طرفتر
    محکومی
    حکمش را با آجر های سیاهی محو میکند
    وتمام انزوایش را در هیجانی به سحرگاهی باز پس میدهد
    ***
    پنجره ای رو به این حوالی باز است
    پنجره ای رو به بن بست
    (مریم)

  2. mary

    دل تنگ

    من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
    از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام
    روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
    از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام…
    خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
    من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام
    ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
    به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام
    باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
    دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام…
    نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
    باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

    فاضل نظری

  3. mary

    گرچه از جنس کویر است نگاهم اما
    مثل ابری که دلش تنگ شده می بارم

    آنچنانم که فقط حال مرا می فهمد
    ناله ی ناخوش ِ افسرده و زار ِ تارم

    حال ِ من حال ِ خوشی نیست ، دلم می لرزد
    وای بر حال ِ من و حال ِ دل ِ بیمارم

    بی تو این ثانیه ها می گذرد اما سخت
    بی تو شب های زیادی ست که من بیدارم

    کاش بودی و کمی حال مرا می دیدی
    کاش بودی که سر از دامن غم بردارم

    بارها خواسته ام سوی تو پرواز کنم
    آه .. هر بار می افتد گِرهی در کارم

  4. mary

    گاهی خوابت را می بینم
    بی صدا
    بی تصویر
    مثل ماهی در آب های تاریک
    که لب می زند و
    معلوم نیست
    حباب ها کلمه اند
    یا………. از دلتنگی ..
    توماس ترانسترومر

  5. mary

    چه کسی می گوید
    تهران
    آتشفشان ندارد

  6. mary

    جانم از آتشفشان ها گذر می کند
    تو آن سوی من ایستاده ای
    و لبخند می زنی
    و لبخند تو آن قدر بها دارد
    که به خاطرش از آتش بگذرم

  7. mary

    از دور تو را دوست دارم
    از دور…
    بی آنکه صورتت را لمس کنم

ارسال پاسخ