کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا

کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا
کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا

درنگی در آغاز

هو الاول و الاخر …
این سطرها سفرنامه کفشهایی است مجنونِ گم گشت. دقایقی که به تماشای جان وجهان رفته ایم؛ به پرسه در متن کوچه باغ های زندگی، تا آن سوی انتها و ادامه ی ادامه ها … به گلگشت در بهارِ هشتاد و سه خورشیدی، چله ی عمر این سایر حایر.
در این سفر دلپذیر، کفشها خیال مرا پوشیده اند و به راه می برند. گاهی نیز من خیال کفشها را می پوشم و به راه می زنم؛ کفشهایی که هم بهانه سفر در کلمات اند، هم رفیق راه و معبر و گذرگاه؛ کفشهایی که کفش هستند و نیستند. …..

عبدالرضا رضائی نیا، اسفند 1388

متن بالا مقدمه ای ست بر مجموعه شعر «کفشهای مجنون گم گشت» سروده “عبدالرضا رضائی نیا” که انتشارات “سپیده باوران” منتشر کرده است. در ادامه می توانید تعدادی از اشعار این مجموعه را بخوانید:

علاج

می توان به ضربِ قالبی گشاد
کفشهای تنگ را
علاج کرد
دلِ تنگ را
بگو
که چاره چیست؟

تبصره

این سلوک
ویژه ی من است
کفش من
-ببین! –
به پای هیچ کس نمی خورد
پای من
به کفش هیچ کس ….
*
کفش هر کسی
شبیهِ روح اوست.

پرسش

آی مرگ شوخ و شنگ!
پای تو
درون کفش تنگ من
چه می کند؟

مغازله

دستِ پیر کفشگر
با ولع
روزها به کفش عابران نگاه می کند
کفشهای رهگذر
به دست های کفشگر
چه تغزلی
میان کفش ها و دست هاست

عاشقانه

حاجتی به این همه بهانه نیست
کفشهای مخلص فقیر
لایق قدم زدن
کنار کفشهای تو
در زمینه های عاشقانه نیست.
در هجوم دلگشای عابران چرب و نرم حاشیه
مرحمت کن و
رفیق دیگری شکار کن

***

تمام اشعار بالا از مجموعه شعر «کفشهای مجنون گم گشت» سروده “عبدالرضا رضائی نیا” که انتشارات “سپیده باوران” منتشر کرده است، انتخاب شده اند.

9
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1431
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

4 دیدگاه

  1. mary

    ممنون از حسن انتخاب مطالبتون

  2. mary

    تفاوت بین انسانی که هم اکنون هستید وکسی که قرار است پنج سال آینده باشید در مردمی است که در این مدت با آنها معاشرت کرده وکتاب هایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد.

    چند نمونه کتاب عالی غیر درسی :
    زندگی، جنگ و دیگر هیچ – اوریانا فالاچی
    برنده با تو ـ جان سی مکسول
    سینوهه پزشک مخصوص فرعون (میکا والتاری)

  3. mary

    کوهنورد
    بلندی کوه مرا میخواند
    ﺿﺮﺑﺎﻥ قلبم ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻫﺸﺘﺎﺩ، ﻧﻪ ﺻﺪ. ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﯿﻨﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻗﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ ﻗﻠﺐ من است. ﺍﺯ ﮐﻮﻫﺰﺩﮔﯽ نمی گویم. میخواهم
    ماترهورن باشم
    نانگا
    آناپورا
    برودپیک
    نه میخوهم اورست باشم
    (mary)

ارسال پاسخ