حصار شب . شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی

در حصار شب

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودنست بودن
به ترنمی، دژ وحشت این دیار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن

«محمدرضا شفیعی کدکنی»

14
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1122
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

ارسال پاسخ