زین نکوتر خشت نتوانی زدن؟

س.م.ط.بالا
زین نکوتر خشت نتوانی زدن؟

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد
منطق الطیر عطار

گفت آن دیوانه ی تن برهنه
در میاه راه می‌شد گرسنه

بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف

نه نهفتی بودش و نه خانه‌ای
عاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای

چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام

سر شکستش خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان برکرد روی

گفت تا کی کوس سلطانی زدن
زین نکوتر خشت نتوانی زدن؟

2
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=241
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

ارسال پاسخ