گفتگو با خدا (نیل دونالد والش)

کتاب “گفتگو با خدا” نوشته ی “نیل دونالد والش” (Neale Donald Walsch) است که توسط “انتشارات دایره” و با ترجمه ی “توراندخت تمدن(مالکی)” منتشر شده است.

می دانم که باید باتو بگویم و همه چیز را از تو بخواهم

چنانچه فکری را مرتب از ذهنت بگذرانی، یا کلماتی را بارها و بارها تکرار کنی نسبت به قدرت خلاقانه آن کلمات تردیدی نداشته باش.
بهترین نوع مثبت گویی بیان سپاس و شکر از ذات الهی است.
به این طرز فکر اگر مرتب بیندیشی درباره آن صحبت کنی و به آن عمل کنی نتایج شگفت انگیزی را به بار خواهد آورد.
همیشه نتیجه از فکری حاصل می شود که تو به واقعیت آن ایمان داری، نه از کوششی که در جهت کسب نتیجه به عمل می آید، بلکه از این آگاهی، که نتیجه از پیش بدست آمده است.

آیا عهد و پیمان پروردگار را می توانید باور کنید؟

مسیح قبل از آفرینش هر معجزه ای چنین بصیرتی داشت.
قبل از هر معجزه او از خداوند برای قدرتی که به او عطا کرده بود تشکر می کرد. چون هرگز به فکر او نمی رسید که آن چه اعلام می کند ممکن است تحقق پیدا ننماید.
مسیح آن چنان از خود الهی و ارتباطش با خداوند مطمئن بود که هر فکر و کلمه و رفتاری که از او سر می زند منعکس کننده آگاهی او بوده است.
اگر در حال حاضر چیزی در زندگیت وجود دارد که تصمیم داری آنرا تجربه کنی، آنرا آرزو نکن آنتخاب کن.
در مرحله تکامل روح زمانی فرا می رسد که نگرانی اصلی دیگر بقا جسم فیزیکی نیست.

شما در مقابل آنچه اتفاق می افتد به جای واکنش نشان دادن پاسخ دهید.
و هیچ گاه مرتبه ای از بد بودن را که نمی خواهید باشید انتخاب نکنید.

به چند حادثه که در زندگی تان اتفاق است بیندیشید.
اگر این حادثه مجددا برایتان رخ دهد چه واکنشی از خودتان نشان خواهید داد.

هدف در زندگی این است که تصمیم بگیریم گوهر الهی را متجلی سازیم و بیان کنیم، تجربه نماییم. این هدف کلی زندگی است
ما مرتب به این نکته برمی گردیم.

من از این جمله خیلی الهام گرفته ام که هدف ما در این کره خاکی این است که زندگی مان «عالی ترین تجلی از عالی ترین تصویری باشد» که از خودمان داریم

عالی ترین تجلی از عالی ترین تصویر

این جمله زنگ و آهنگی دارد معیاری را در اختیارمان می گذارد که به کمک آن می توانیم آنچه را می اندیشیم، می گویم، و انجام می دهیم محک بزنیم.
بدین نحو که:
آیا آنچه در حال حاضر به آن می اندیشیم ، در حال بیان آن هستیم، در حال انجام آن در لحظه کنونی هستیم بازتابی از عالی ترین تصویری است که تا کنون از خود داشتیم؟

عالی ترین تصویری که تا کنون از خود داشتید چه بوده است و چه تصویر عالی از خود و دیگران خلق می کنید؟
آیا شما آنقدر وسعت فکر و اندیشه دارید که خود را به صورت نجات بخش بشریت ببینید؟

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

رهش (ر ه ش)؛ رمانی از رضا امیرخانی؛ بگذاریم که احساس هوایی بخورد

س.م.ط.بالا
رهش (ر ه ش)؛ رمانی از رضا امیرخانی؛ بگذاریم که احساس هوایی بخورد

رهش

عنوان اصلیر ه ش
نویسندهرضا امیرخانی
ناشرنشر افق، چاپ اول1396 شمسی


در توضیح مختصری پشت جلد کتاب نوشته شده است: «رضا امیرخانی در رمان رهش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده است و تاثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.»

البته صحبت از “تاثیرات توسعه‌ی شهری” در این رمان چندان مطرح نیست. بهتر بگویم، عمیق نیست. آنچه در این رمان با آن مواجه می‌شویم، همان چیزی‌ست که شهروندان تهرانی و به طور مشابه شهروندان سایر شهرهای بزرگ (همان‌ها که می‌گوییم کلان‌شهر) به صورت روزانه با آن دست به گریبان هستند. معماری‌های ناهمگون و شلخته، ترافیک سنگین و نابسامان، آلودگی‌های زیست‌محیطی و نابودی بیش از پیشِ سرمایه‌های طبیعی. اینها چیزهایی‌ست که شخصیت‌های رمان با آن مواجه هستند. و از این طریق گرفتار بیماری‌های جسمی و روحی شده‌اند. حال آنکه می‌دانیم زخمی که این توسعه‌ی نامناسب بر پیکره‌ی مردمان شهرنشین زده، بسیار عمیق است. بسیار جامعه‌شناسان و فرهنگ پژوهان و روان‌شناسان باید مطالعه و تحقیق و پژوهش کنند تا بتوانند مرهمی بر این زخم بیابند.

شخصیت اصلی داستان که زنی به نام “لیا”ست، این دغدغه را دارد که راه نجاتی برای فرزند کوچکش “ایلیا” که مبتلا به بیماری سل هست، پیدا کند. اما حتی شوهر او “علا”، که در شهرداری هم صاحب منصب است، به این موضوع بی‌توجهی می‌کند و بیشتر سودای پیشرفت کاری را در سر می‌پروراند.

شهر پر شده است از برج‌های بلند و خبری از حیاط‌ها و درخت‌هایشان نیست. بچه‌ها جایی برای بازی ندارند و مردمی که به این شرایط خو گرفته‌اند، اراده‌ای برای ایجاد تغییر ندارند. این هم نمای دیگری از شهر است که در این رمان توسط امیرخانی توصیف شده است. اما در این میان شخصیتی به نام “ارمیا” هم وجود دارد که به تنهایی در میان کوه‌ها زندگی می‌کند. این شخصیت که چندان هم ساخته و پرداخته شده نیست و به یک باره در داستان ظاهر می‌شود، تنهای تنها هم نیست. با بُزهایش زندگی می‌کند و آن‌ها را “جانور” می‌نامد. ارمیا تا پایان داستان نقش‌آفرینی می‌کند و یکی از حلقه‌های رهش است.

در جایی از رمان با مفهومی از “ر ه ش” آشنا می‌شویم و می‌خوانیم:

اسب‌ها از دو روز قبل‌ش سم می‌کوبانند. سگ‌ها دندان به هم می‌سایند. شب‌ش گربه‌ها خرناس می‌کشند. کبوترها بی‌قراری می‌کنند و نصفِ شب تو لانه در جا بال می‌زنند. قزل‌آلاها عوضِ این که بالا بیایند، خودشان را رها می‌کنند در مسیرِ پایین دستِ رود. مردها ظرف می‌شکانند و کودکان شهرهای خیالی می‌سازند و در هم می‌شکانند…
من اما تب می‌کنم و لرز…
و شهر…
ش
ه
ر…

فَلَما جَاءَ أَمرُنا جَعَلنا عَالِیَها سَافِلَها و چون امر ما در رسد عالی را سافل می‌گردانیم…

ر
ه
ش…

به صورت جسته و گریخته، رضا امیرخانی نقدها و طعنه‌هایی هم به مناسبات و روابط بین مردم با هم، مردم با مسئولان و همچنین مسئولان با مسئولان دارد. اما در کل حرف تازه‌ای مطرح نمی‌کند. گفتگوهایی که رد و بدل می‌شود، رفتارها و رویدادها همان‌هایی هستند که همه‌ی ما بارها و بارها دیده‌ایم، شنیده‌ایم و یا در متن آن قرار داشته‌ایم.

در بخش دیگری از رمان باز هم با “ر ه ش” مواجه می‌شویم اما به گونه‌ای دیگر:

آسمان خاکستری تهران را می‌بینم. پشتِ سرم ستیغ قله‌ی دارآباد را و آن‌سوتر دیواره‌ی توچال را. ارمیا بال را می‌چرخاند و هنوز بالا می‌رود. کج که می‌شود، سرم را کج‌تر می‌کنم. انگار که شهر قطعه قطعه شده باشد… وارونه شده باشد…
ر…
ه…
ش…

ارمیا فریاد می‌کشد:
— پریدیم… پرِش…
می‌گویم:
— رهیدیم… رَهِش…

و در صفحات پایانی داستان باز می‌خوانیم:

پدر را می‌بینم دور است از ما. و مادر را… فکر می‌کردم فقط از خاک اتصال دارم به‌شان… حالا می‌فهمم که از این بالا، از هوا هم می‌شود متصل شد به‌شان… به بابا می‌گویم ما این بالاییم… بالای شهر… ش… ه… ر… بابا می‌خندد و از جایی سبز می‌گوید: «ر… ه… ش…» انگار صدا به دیواره‌ای خورد و برگشت. ش… ه… ر… رفت و ر… ه… ش… برگشت.

— رهش… عجب نام خوبی است برای اِیربُرن شدن و از زمین بلند شدن…

کلام آخر

به هرحال من به طور شخصی، نثر رضا امیرخانی را دوست دارم و رمان‌هایش را می‌خوانم. فکر می‌کنم در این رمان، امیرخانی سراغ موضوع بسیار مهمی رفته است. خصوصا عنوان “رهش” را خیلی پسندیدم. و فکر می‌کنم مسئله تنها رها شدن از زندگی شهری و مشکلات آن نیست. مسئله فقط آلودگی هوا نیست. بلکه ما به رها شدن از افکار بسته و منفی خود نیاز داریم. نیاز داریم به گونه‌ای دیگر از اندیشیدن. و به قول سهراب سپهری:

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.
هیجان‌ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

وقتی برای درمان یک بیماری راه‌های گوناگونی پیشنهاد می‌شود، مفهومش این است که آن بیماری درمان ناپذیر است.

آنتون چخوف

تماشای رنج دیگران ؛ نوشته سوزان سانتاگ، با ترجمه زهرا درویشیان

س.م.ط.بالا
تماشای رنج دیگران ؛ نوشته سوزان سانتاگ، با ترجمه زهرا درویشیان

تماشای رنج دیگران

عنوان اصلی: Regarding the Pain of Others
نویسنده: سوزان سانتاگ (Susan Sontag)
سال انتشار: 2003 میلادی
مترجم: زهرا درویشیان
ناشر: نشر چشمه، چاپ اول: 1395 شمسی


مقدمه مترجم

در باب رنجی که از آن “من” نیست و به “دیگران” تعلق دارد، سخن گفتن بی‌نتیجه و واهی است؛ چرا که هر گفتمانی به‌سرعت به کلیشه ختم می‌شود و گنده‌گویی سرنوشت محتومش است! عکاسی هم از این جهت که در معرض سوءاستفاده و انحراف بی‌وقفه قرار دارد، در جایگاه متزلزلی به سر می‌برد و همواره در چنگال قدرت و رسانه‌ها دست‌و‌پا می‌زند؛ رسانه‌ای که به جای پاک‌سازی باورها و عقاید کور، مدام به این تفکر پر و بال می‌دهد که جنگ را هرگز پایانی نخواهئ بود تا به خونسردی و بی‌شوری مردم بیشتر وسعت بخشد. سانتاگ از دلسوزی بیزار است و “ترحم” را حسی سست و نابه‌جا می‌داند مه تنها زمانی به درد می‌خورد که تبدیل به حرکت شود. چیزی که احساسات را جریحه‌دار می‌کند، پیغامی‌ست که منتقل شده و باید کاری برایش انجام داد. اگر فکر کنیم کاری از دست “ما” و “آن‌ها” ساخته نیست؛ این ما و آن‌ها چه کسانی هستند: مای امن و آن‌های رنج‌کش؟ امنیت با خودش بی‌تفاوتی می‌آورد و عدم کنش احساسات را کرخت می‌کند.

مرگ‌های مکرر و رذالت‌های بی‌پایان مدام در حال ثبت‌شدن‌اند. نمایش فلاکت «آن دورها»، در اکثر مواقع سانسور، یا حتا قدغن می‌شوند و تماشای آن هم که همیشه طاقت‌فرسا و اسفناک بوده و هست؛ اما به هر حال، استناد به عکس‌ها برای راه یافتن به حقیقت و مددجویی از تصاویر برای پاسخ دادن به «چرا جنگ» غیر موثق و تا حدودی از ریشه‌های عاطفی و نابخردانه برخوردار است؛ تنها آن‌ها که در جنگ بوده‌اند می‌دانند شاهد انفجار و فروپاشی پیکرها و سوختن آرزوهای غیرقابل‌بازگشت بودن به چه معناست و ویرانی  یکدست چگونه طی چند ثانیه‌ی ملعون همه‌چیز را زیر و رو می‌کند. نثر بُرنده و بی‌باک سانتاگ اما دست از تلاش برای یافتن متهمان و راهکارها و به چالش کشیدن سیستم‌های قدرت برنمی‌دارد و مرتبا از آذین‌بستن عکس‌های جنگ و سیستم قدیس‌پروری انتقاد شدید می‌کند؛ او امیدوار است، نه به اتوپیا، بلکه به پادزهری برای بازماندگان و دانشی برای شیفتگانِ جنگ‌افروزی و ستیزه‌جویی و پیروزی.

«زهرا درویشیان»


برای آشنایی بیشتر با کتاب تماشای رنج دیگران، متن زیر به نقل از سایت الف را بخوانید:

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ، صبر و آرام تواند به من مسکین داد

س.م.ط.بالا
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ، صبر و آرام تواند به من مسکین داد

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش دادِ من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کُنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

— معنای برخی از لغات:

تطاول: جفا، جور، درازدستی، دستاندازی، ستم، ظلم، گردنکشی
عنان: لگام ، زمام ، افسار
کاوین: صداق، مهریه

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

در عصر ما دیگر چیزی به نام فاصله گرفتن از سیاست وجود ندارد. همه چیز سیاسی است و سیاست توده ای از دروغ، بهانه جویی، حماقت، نفرت و اسکیزوفرنی است.

جورج اورول

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

س.م.ط.بالا

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه خُتَنَم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

پی‌نوشت: قرائت غزل با صدای استاد موسوی گرمارودی است.

معنی برخی از لغات:

خوش اِلحان: خوش آواز
طوف: گشتن، گرد چیزی گشتن
تخته بند: پای در بند، محبوس، گرفتار، اسیر، دربند و حبس و اسارت تن

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

داستان هایی از نویسندگان زن انگلستان با انتخاب و ترجمه ی ناهید طباطبایی

س.م.ط.بالا
داستان هایی از نویسندگان زن انگلستان با انتخاب و ترجمه ی ناهید طباطبایی

«داستان هایی از نویسندگان زن انگلستان» شامل هشت داستان با نام های «ازدواج به سبک منچستری» از «الیزابت کلگهورن گسکل»، «سفری با قطار» نوشته‌ی «لیدی مارگارت مجندی»، «مسافر خوشگذران» نوشته‌ی «الا دارسی»، «توصیه» از «آدا لورسون»، «گره روبان» به قلم «لورنس آلما تادما»، «محبوبه سال» نوشته «الا هپورت دیکسون»، «لوسی رن» از «آدا رادفورد» و «داستان یک مسافرت ماه عسل» نوشته‌ی «مارگارت آلیفانت» است. که با ترجمه و انتخاب شایسته “ناهید طباطبایی” و به همت “نشر چشمه” به چاپ رسیده است.

ناهید طباطبایی در پیشگفتار «داستان هایی از نویسندگان زن انگلستان» با اشاره به نقش مهم نویسندگان زن در افزایش اعتبار فرهنگی و زیبایی شناسانه داستان کوتاه در خلال قرن نوزدهم می‌نویسد: «در دورانی که نوشتن یکی از چند کار آبرومند برای زنان محسوب می‌شد، چاپ داستان در مجله‌ها و سالنامه‌ها به یک منبع درآمد برای زنان تنها و بیوه یا آن‌هایی که می‌خواستند به درآمد شوهران‌شان بیفزایند تبدیل شد. “مری شلی” که در سن ۲۱ سالگی بیوه شده بود سال‌ها زندگی خود و پسرش را با نوشتن داستان تامین می‌کرد.»

داستان‌های این کتاب مربوط به دوره «رمانتیک» هستند و آنها را می‌توان در طبقه‌ی داستان‌های عاشقانه جای داد که بعضی مثل «سفری با قطار» پایانی خوش دارند و برخی دیگر مانند «گره روبان» پایان تلخ. این داستان‌ها با عدم ارائه‌ی پایانی مشخص، آشکارا به سمت سنت‌گرایی رفتار زنان گرایش پیدا می‌کنند که بعدها در ادبیات مدرن قرن بیستم پر رنگ‌تر می‌شود.

در سال 1890 نهضتی تحت عنوان زنان نوین در انگلیس و آمریکا پدید آمد که حرکتی جدید را برای استقلای زنان آغاز کرد. این حرکت، با پدیده‌های ظاهری مثل سیگار کشیدن در جمع و دوچرخه‌سواری در معابر آغاز شد و به کسب حق رأی انجامید. مخالفت زنان با قوانین موجود و خواسته‌های نوین ایشان، به مطبوعات راه گشود و با سرعتی شگفت‌انگیز عرصه‌ی داستان‌نویسی را به تسلط خود در آورد. تا پایان قرن نوزدهم بیش از صد نوول و هزاران داستان کوتاه با مضامین مورد نظر زنان نوین به چاپ رسید. زنان نوین، روش‌های گوناگونی را در داستان و هم در واقعیت خلق کردند و با وجود عقاید مختلف، زیر پرچم استقلال زنان گرد آمدند. مجموعه‌ی حاضر برگزیده‌ای از بهترین داستان‌های این دوران است و علاوه بر جذابیت خاص برای هر نوع مخاطب، ابعاد مختلف این عصر را نشان می‌دهد.

«از متن پشت جلد کتاب داستان هایی از نویسندگان زن انگلستان»

نقد و توضیحات سایت الف را در مورد این کتاب بخوانید:

انگلستان به عنوان کشوری که اولین داعیه‌های فمینیستی در آن جرقه زد – هر چند شکل نظام‌مندتر آن بعدها در فرانسه پاگرفت – همیشه پرچمدار پرورش نویسندگان بزرگ زن بوده؛ به خصوص در دوره کلاسیک خود. نویسندگان زن در این دوره به سختی اجازه نوشتن و فعالیت داشتند و به نوعی خود محصول جامعه‌ای مرد سالار بودند. حتی برخی مثل جرج الیوت مجبور به استفاده از نامی مردانه شدند و برخی همچون ویرجینیا وولف در زندگی شخصی محروم از رفتن به کالج و حتی مورد تعرضات جنسی در دوران کودکی قرار گرفتند.

تاریخ اولین بیانیه جنبش زنان به عصر روشنگری در سال 1792 می‌رسد که مری ولستون کرافت در انگلستان به مبارزه برای احقاق حقوق زنان برخاست و بیانیه‌ی سیصد صفحه‌ای تحت عنوان استیفای حقوق زنان نوشت. دختر او بعدها خالق اثر مشهور فرانکشتین شد. هرچند قبل از این جریانات نیز زنان نویسنده بزرگی در انگلستان به نگارش داستان و رمان روی آورده بودند اما حضور زنان در عرصه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی و مخصوصا ادبی بعد از عصر روشنگری بیش از پیش پررنگ‌تر شد.

هدف نوشتار زنانه در دوره موج اول فمینیسم، عمدتاً جلب حس ترحم و نیز تهییج ِ مردان بود که به حمایت نهاد مرد محور ادبیات از چنین نوشتاری نیز انجامید. اما در دوران موج دوم، نگاهی هستی‌شناسانه، رشد یافته و مستقل به نمایش گذاشته شد. اما جدا از مباحث سیاسی و فلسفی در حوزه فمینیسم باید خاطرنشان کرد که عمده زنان نویسنده در دوران پس از عصر روشنگری که به نگارش داستان‌هایی از این دست همت گماشتند، پیش از هر چیز ادبیات را به زندگی خود گره زدند چرا که خود نیز قربانی جامعه‌ای مردسالار و از طبقات متوسط و پایین جامعه بودند. ناگفته پیداست که سیر پیشرفت در آثار نویسندگان زن فضا را برای تغییر نگرش نسبت به رابطه زن و مرد باز کرد و در دوره‌های بعدی ما شاهد رشد آثار ادبی نویسندگان زن رادیکالتر و تغییر سویه‌های ادبی از «زن خواننده» به «زن نویسنده» هستیم.

دوره رمانتیک در ادبیات انگلستان را می‌توان دوره گذار دانست؛ گذار از فئودالیسم به سوی جامعه صنعتی، گذار از گرایش به تقلید از طبیعت و دنیای بیرون به سمت دنیای درون. داستان‌های مجموعه حاضر نیز محصول همین دوران هستند.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

اعمال خشونت بار، خیلی مخرب تر از بلاهای طبیعی هستند

س.م.ط.بالا
اعمال خشونت بار، خیلی مخرب تر از بلاهای طبیعی هستند

اعمال خشونت بار، خیلی مخرب تر از بلاهای طبیعی(مثل توفان یا زلزله) هستند، زیرا قربانیان خشونت، برخلاف قربانیان سوانح طبیعی، احساس می‌کنند که عمدا به عنوان هدف خشونت و بدکرداری انتخاب شده‌اند. این حقیقت همه‌ی آن تصورات درباره‌ی اعتماد و اطمینان به مردم و امنیت دنیای شخصی دورنی را در هم می‌شکند. برای افرادی که قربانی خشونت یا تجاوز شده اند، اجتماع هر لحظه، محل خطرناکی می‌شود و مردم تهدید بالقوه‌ای برای امنیت آنها محسوب می‌شوند.

«هوش عاطفی، دنیل گلمن، ترجمه حمیدرضا بلوچ، نشر رخ مهتاب، صفحه 312»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ناپدید شدن در آخرین صبح فروردین ماه

س.م.ط.بالا

صبحِ زود، مرد بیدار شد. مثل پانزده هزار و سیصد و سی روز دیگر که صبحِ زود از خواب بیدار شده بود (شاید بخواهید سن او را حساب کنید. اما این عددی دقیق نیست. من دوران کودکی و نوجوانی و همچنین روزهایی که تا ظهر خوابیده بود را در نظر نگرفتم).

هوای خنکِ صبح، گرگ و میش بود. کارهای معمول را انجام داد. چای نوشید. بدون قند. پیراهنش را پوشید. رفت تا به گل‌ها و گلدان‌هایش نگاهی کند. روی بام خانه، گلخانه‌ای ساخته بود. کوچک؛ اما با شوق فراوان. با گل‌ها و گلدان‌های متنوع. همیشه آرزو داشت مزرعه‌ای، باغی داشته باشد. اما حالا تنها همین را داشت. در این شهر، غنیمت بود.

بعد شروع کرد به پایین رفتن از پله‌ها. ساختمان چند طبقه داشت. آرام و بی‌صدا حرکت می‌کرد. همسایه‌ها دوست ندارند صدای پای کسی را آن وقت صبح در راه‌پله‌ها بشنوند. البته کسی نظرشان را نپرسیده بود.

پایین پله‌ها، مکث کوتاهی کرد. به سمت در خروجی خانه رفت. کمی بعد در را به آرامی بست. همه چیز خیلی ساده و معمولی‌ست. چرخه‌های تکراری از زندگی روزمره‌ی یک آدم. یا آدم‌ها. اما من مرد را دنبال کردم. پشت سرش از خانه بیرون زدم. سوگند می‌خورم وقتی دو طرف کوچه را نگاه کردم، هیچکس آنجا نبود. مرد ناپدید شده بود.

از آن روز به بعد، دیگر هیچکس سراغی از او نگرفت و هیچکس او را به یاد نیاورد. گویی هرگز گلی در گلدانی نکاشته و صبحی را ندیده است.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری